👑 زن و زندگــے 👑
نازی ابرویی بالا انداخت و گفت آخه این کیانیه که قبلاً میشناختیم؟؟؟؟ +خوب آره _نخیرم اصلاً اون پسر نیست اون یه پسره غد و کم حرف بود که حتی با پسرای کلاس هم صحبت نمیکرد... اما حالا از اون طرف خیابون برای خانم بای بای میکنه خنده بلندی کردم که گفت: اگه از این خندههاتم جلوش کرده باشی پس دلشو بردی +هی نازی چی داری میگی دیوونه شدی اصلاً همچین چیزی که میگی نیست... نازی نگاهی بهم کرد که با جدیت گفتم: اصلاً اونی که فکر میکنین نیست و من و کیان رابطه با هم نداریم _منم نگفتم که با همدیگه رابطه دارین عزیزم فکر میکنم از تو خوشش میاد... پوزخندی زدم و گفتم : اصلاً هم اینجور نیست در ضمن کیان میدونه که من شوهر دارم... _میدونه که داری جدا میشی؟؟؟ نگاهی به نازی کردم سرمو تکون دادم و گفتم: خب آره میدونه _اون وقت از کجا؟؟ +تو هم شدی مثل شادیها نازی خواست چیزی بگه که ماشین دانیال جلوی پامون نگه داشت و گفت: ادامه دارد... J
سلام نازنین جان خوبی؟؟؟ نازی هم که با دیدن دانیال کلاً همه چیز یادش رفت با ذوق رفت سمت ماشین و گفت:
سلام عزیزم مرسی خوبم.... تو اینجا چیکار میکنی؟؟ اومدم دنبالت برسونمت خونه هوا
سرده..
نازی با لبخندی گفت: مرسی عزیزم
چقدر مهربونی دانیال از ماشین پیاده
شد و رو بهم گفت:
سلام خوب هستین ؟؟
+ممنون متشکرم
بفرمایید سوار شید میرسونیمتون
سرمو تکون دادم و گفتم: نه نه مرسی من مزاحمتون نمیشم.. _تعارف میکنین؟؟ بفرمایین اینجوری نازی هم خوشحالتره...
نازنین اومد سمتم دستمو گرفت و گفت: الا عادت داره الکی تعارف کنه بشین بریم..معذب داخل ماشین نشستم که دانیال راه افتاد از آینه نگاهی بهم کرد و گفت:
آدرسو بهم بدین لطفاً نازی سری تکون داد و گفت: ۵ ۶ کوچه بالاتر از ما میشینن عزیزم.. دانیال سری تکون داد و گفت: بسیار خوب...
ادامه دارد...
۴.۴K
۵:۴۶