👑 زن و زندگــے 👑
🪽 اونش زیاد مهم نیست فردا میای دانشگاه؟؟ +آره حتماً میام _پس ،فردا میبینمت ناهار رو هم با هم میریم بیرون +باشه عزیزم فعلاً کاری نداری؟؟ نه گلم برو بخواب خوب استراحت کن خداحافظ + خداحافظ کیان گوشیو قطع کردمو روتخت دراز کشیدم که در اتاقم باز شد و آلما سرکی کشید داخل و گفت: بیداری؟؟ + آره بیا آلما وارده اتاقم شد و گفت: فکر کردم خوابیدی +نه ظهر زیاد خوابیدم الان دیگه خوابم نمیبره..چیشده؟؟ _ یه مسئله دیگه هست آلا... با نگرانی گفتم : چی شده هوتن فهمید ؟؟ _عه نه بابا یکسره میگی هوتن هوتن ربطی به اون نداره +خب چی شده؟؟؟ آلما برگهای رو از کیفش درآورد و گفت: این برگه مجوز ورود به خونس که بریم جهیزیت و بار کنیم و بیایم.. ادامه دارد... °°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
با تعجب گفتم: منظورت وسیلههای خونه اس؟؟؟ آلما سری تکون داد و گفت: آره دیگه
اون همه جهیزیه رو میخوای بزاری
برای اونا ؟؟
سری تکون دادم و گفتم :اصلاً....
اما آلما اینو بدون که آوردن جهیزیه از
اون خونه بدون دردسر نیست
برای چی ؟؟؟ما مجوز داریم
سری تکون دادم و گفتم :اما مهین خانم مجوز سرش نمیشه مطمئنم یه دعوای بزرگ راه میفته...
آلما با اخم گفت: بیخود کرده مگه میشه؟؟ سری تکون دادم که گفت:
نگران نباش با خودمون یه مامور میبریم که نتونه چیزی بگه +اصلاً اوناش به کنار فکر وسیلهها رو کردی باید کجا بیاریم؟؟؟
آلما سری تکون داد و گفت: آره همین جا میزاریم داخل انبار+خوب به مامان اینا چی میگیم آلما؟؟
_ تو نگران این چیزا نباش خودم درستش میکنم سری تکون دادم و گفتم: کی بریم بیاریم؟؟
ادامه دارد...°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
۲.۱K
۱۶:۵۰