👑 زن و زندگــے 👑
🪽 آیت و ماهک هم سریع خداحافظی کردن و رفتن.. بعد اینکه کل آشپزخونه رو مرتب کردم رفتم تو اتاقم... نگاهی به گوشیم کردم که چند تماس از دست رفته از یک شماره غریبه داشتم توجهی نکردم و شماره کیان رو گرفتم که بلافاصله جواب داد +سلام کیان خوبی؟؟ سلام عزیزم خوبم تو چطوری چیکار میکنی؟؟ +منم خوبم زنگ زدم بهت حالتو بپرسم _خوب کاری کردی عزیزم از صبح منتظر زنگت بودم... اما وقتی دیدم خبری نشد راستش بهت زنگ نزدم گفتم امروز حال زیاد خوب نیست و خواستم بهت فرصت بدم... از آلما خبرها رو گرفتم.. +مرسی که درکم میکنی قربونت برم الان چطوری بهتری ؟؟ +بد نیستم فقط یه خورده سرم درد میکنه _صبح هوتن اذیتت نکرد برای طلاق؟ سری تکون دادم و گفتم :نه زیاد اما خب مادرش اومد و یه خورده بحث کردیم.. ادامه دارد... °°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
اونش زیاد مهم نیست فردا میای دانشگاه؟؟
+آره حتماً میام
_پس ،فردا میبینمت ناهار رو هم با
هم میریم بیرون
+باشه عزیزم فعلاً کاری نداری؟؟
نه گلم برو بخواب خوب استراحت کن خداحافظ+ خداحافظ کیان
گوشیو قطع کردمو روتخت دراز کشیدم که در اتاقم باز شد و آلما سرکی کشید داخل و گفت: بیداری؟؟
+ آره بیا آلما وارده اتاقم شد و گفت: فکر کردم خوابیدی
+نه ظهر زیاد خوابیدم الان دیگه خوابم نمیبره..چیشده؟؟_ یه مسئله دیگه هست آلا...
با نگرانی گفتم :چی شده هوتن فهمید ؟؟_عه نه بابا یکسره میگی هوتن هوتن ربطی به اون نداره +خب چی شده؟؟؟
آلما برگهای رو از کیفش درآورد و گفت: این برگه مجوز ورود به خونس که بریم جهیزیت و بار کنیم و بیایم..
ادامه دارد...°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
۲K
۱۶:۲۰