👑 زن و زندگــے 👑
🪽 حالا دیگه کاریه که شده میخوای چیکار کنی؟؟ شونهای بالا انداختم و گفتم: نمیدونم آلما که بهم گفته فعلاً گوشیمو جواب ندم.. میثم ابرویی بالا انداخت و گفت : با اون آدمی که من میشناسم ممکنه دعوای خیلی بزرگی راه بیفته سری تکون دادم و با نگرانی گفتم : آره خودمم همین حدسو میزنم میثم سری تکون داد و گفت :فعلاً که اتفاقی نیفتاده پاشو بریم پایین... همه اومدن سری تکون دادم و از جام بلند شدم و با میثم از اتاق رفتیم بیرون.. آیت داشت با کارن بازی میکرد و ماهک و مامان و خاله و آشوب هم مشغول حرف زدن بودن... بهزاد سره کار بود و آلما و سروش هنوز نرسیده بودن نیم نگاهی به آیت کردم که با اخم نگاهشو ازم گرفت یه جورایی باهام سرسنگین بود... رفتم تو آشپزخونه و مشغول سالاد درست کردن شدم..اینجوری برام بهتر بود بعد از شام خاله اینا که رفتن... ادامه دارد...
آیت و ماهک هم سریع خداحافظی کردن و رفتن.. بعد اینکه کل آشپزخونه رو مرتب کردم رفتم تو اتاقم...
نگاهی به گوشیم کردم که چند تماس از دست رفته از یک شماره غریبه داشتم توجهی نکردم و شماره کیان رو گرفتم که بلافاصله جواب داد
+سلام کیان خوبی؟؟ سلام عزیزم خوبم تو چطوری چیکار میکنی؟؟
+منم خوبم زنگ زدم بهت حالتو
بپرسم
_خوب کاری کردی عزیزم از صبح منتظر زنگت بودم...
اما وقتی دیدم خبری نشد راستش
بهت زنگ نزدم گفتم امروز حال زیاد
خوب نیست و خواستم بهت فرصت
بدم...
از آلما خبرها رو گرفتم..
+مرسی که درکم میکنی
قربونت برم الان چطوری بهتری ؟؟
+بد نیستم فقط یه خورده سرم درد میکنه _صبح هوتن اذیتت نکرد برای طلاق؟
سری تکون دادم و گفتم :نه زیاد اما خب مادرش اومد و یه خورده بحث کردیم..
ادامه دارد...°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
۲.۵K
۱۷:۴۷