👑 زن و زندگــے 👑
🪽 یکم کرم برداشتم و به دستام مالیدم که میثم گفت :باهوتن چیکار کردی؟؟ از آینه نگاهی بهش کردم و گفتم: منظورت چیه _یعنی اینکه طلاق تو گرفتی یا نه ؟؟ برگشتم سمتش نفس عمیقی کشیدم و گفتم: راستش یه کاری کردم میثم _چیکار کردی؟؟ +طلاقمو از هوتن گرفتم اما کسی خبر نداره میثم با تعجب گفت: یعنی چه کسی خبر نداره شونهای بالا انداختم و گفتم : یعنی جز من و آلما و سروش هیچکس خبر نداره.. میثم همونجور که با تعجب زل زده بود بهم گفت: مگه خاله اینا راضی نبودن که طلاق بگیری سری تکون دادم و گفتم :چرا اما قضیه این نیست یه چیز دیگس _خب چیه؟؟ قضیه رو براش تعریف کردم که گفت: نمیدونم والا چی بگم ؟؟ هم کار خوبی کردی هم بد... سرمو تکون دادم و گفتم: آره خودمم میدونم اما چارهای جز این نداشتم میثم از روی تخت بلند شد و گفت : ادامه دارد...
حالا دیگه کاریه که شده میخوای چیکار کنی؟؟ شونهای بالا انداختم و گفتم:
نمیدونم آلما که بهم گفته فعلاً گوشیمو جواب ندم..میثم ابرویی بالا انداخت و گفت :
با اون آدمی که من میشناسم ممکنه دعوای خیلی بزرگی راه بیفتهسری تکون دادم و با نگرانی گفتم :
آره خودمم همین حدسو میزنممیثم سری تکون داد و گفت :فعلاً که اتفاقی نیفتاده پاشو بریم پایین...
همه اومدن سری تکون دادم و از جام بلند شدم و با میثم از اتاق رفتیم بیرون..
آیت داشت با کارن بازی میکرد و ماهک و مامان و خاله و آشوب هم مشغول حرف زدن بودن...
بهزاد سره کار بود و آلما و سروش هنوز نرسیده بودن نیم نگاهی به آیت کردم که با اخم نگاهشو ازم گرفت یه جورایی باهام سرسنگین بود...
رفتم تو آشپزخونه و مشغول سالاد درست کردن شدم..اینجوری برام بهتر بود بعد از شام خاله اینا که رفتن...
ادامه دارد...
۲.۵K
۱۷:۳۰