👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
_ به درک نیا..رفت تو اتاق و درو محکم کوبید بهم... تلویزیون روشن کردم و داشتم فیلم میدیدم که بعده نیم ساعت از اتاق اومد بیرون و گفت : نمیای بخابی؟؟ +نه _باشه پس من رفتم با تعجب نگاهش کردم که کتشو تنش کرد و بعده برداشتن گوشی و سوییچایه ماشین از خونه زد بیرون... حتما میخاست بره خونه ی مادرش کلافه سرمو تکون دادم و تلویزیون رو روشن کردم تا سرم گرم بشه و نفهمیدم کی خابم برد.. بی حوصله کولمو برداشتم و از دانشگاه زدم بیرون حتی منتظره نازی و شادی هم نشدم. درست از آخرین دعوایی که با هوتن کردم حدوده دو ماهی میگذشت و همه چی داشت بدتر میشد... اونشب هوتن رفت و فردا برایه ناهار برگشت خونه و بهم گفت که مقصر بوده و ازم عذر خواهی کرد.. و دقیقا از همون روز بود که بی توجهی و سردیه عجیبی رو از طرفه هوتن احساس میکردم دلیله این رفتاراشو نمیفهمیدم. ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
صبجه زود میرفت سره کار و آخره شب برمیگشت خونه و بدونه خوردنه شام هم میخابید..
دیگه از دسته رفتاراش کلافه شده بودم..تصمیم گرفتم پیاده روی کنم...هندزفری مو زدم تو گوشم و شروع کردم قدم زدم...
هوا هم ابری بود و بشدت سرد دستامو تو جیبه پالتوم کردم و شروع کردم قدم زدن که بعده یه ساعت رسیدم روبرویه یه ساختمون نگاهی به تابلویه روبروم کردم..
دکتر کیان فروزان.. نفسه عمیقی کشیدم و سری از تاسف برایه خودم تکون دادم..
این مدت هر چقدر که از هوتن دور میشدم یه نیرویه عجیبی منو به سمته کیان میکشوند...
بابته هر چیزه کوچیکی میرفتم پیشش و باهاش حرف میزدم منتها امروز برایه اولین بار بود که اومده بودم اینجا...
وارده آسانسور شدم و طبقه ی پنجم رو فشار دادم..واقعا به یه نفر احتیاج داشتم که باهاش حرف بزنم...
میتونستم برم پیشه آلما....یا مامان ...یا بابا ولی کیان ...کیان برام فرق داشت دکتر بود....
ادامه دارد...
۱.۹K
۲۰:۱۷