👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
بس کن آلا از غرغر کردنات خسته شدم پوزخندی بهش زدم و نگاهمو ازش گرفتم... وقتی رسیدیم خونه مستقیم رفتم تو اتاق لباسامو عوض کردم که هوتن وارده اتاق شد و نیم نگاهی بهم کرد... بی توجه بهش شلوارمو پام کردم و یه پتو از کمد دیواری برداشتم و رفتم بیرون.. رو کاناپه یه بالشت گذاشتم که هوتن گفت:چرا اینجا میخابی؟؟؟ +چون دوست دارم.. استغفرالله ...آلا بچه بازی در نیار +اصلا من بچم خوبه؟؟؟ پاشو بیا تو اتاق...اصلا چرا قهر کردی ها؟؟ بخاطره شستنه ظرفا؟؟؟ خب بهت پولشو میدم با بهت نگاهی بهش کردم.. _چیه؟؟ +یعنی انقدر احمقی که همچین حرفی به زنت بزنی؟؟؟ _مگه جز اینه ... سری تکون دادم و گفتم : بس کن هوتن هر چی حرف بیشتر میزنی خرابترش میکنی... تو خیلی لوسی.... +آره من لوسم...حالا هم دست از سرم بردار.. ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
_ به درک نیا..رفت تو اتاق و درو محکم کوبید بهم...تلویزیون روشن کردم و داشتم فیلم میدیدم که بعده نیم ساعت از اتاق اومد بیرون و گفت :
نمیای بخابی؟؟+نه _باشه پس من رفتم
با تعجب نگاهش کردم که کتشو تنش کرد و بعده برداشتن گوشی و سوییچایه ماشین از خونه زد بیرون...
حتما میخاست بره خونه ی مادرشکلافه سرمو تکون دادم و تلویزیون رو روشن کردم تا سرم گرم بشه و نفهمیدم کی خابم برد..
بی حوصله کولمو برداشتم و از دانشگاه زدم بیرون حتی منتظره نازی و شادی هم نشدم.
درست از آخرین دعوایی که با هوتن کردم حدوده دو ماهی میگذشت و همه چی داشت بدتر میشد...
اونشب هوتن رفت و فردا برایه ناهار برگشت خونه و بهم گفت که مقصر بوده و ازم عذر خواهی کرد..
و دقیقا از همون روز بود که بی توجهی و سردیه عجیبی رو از طرفه هوتن احساس میکردم دلیله این رفتاراشو نمیفهمیدم.
ادامه دارد...
۲K
۲۰:۱۷