👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
اشکال نداره تو دوست داری بمون من با تاکسی میرم... کار دارم خونه.. مسعود تمامه مدت نگاهش رو ما بود که هوتن تخمه هایه دستشو ریخت تو ظرفه رو میز و کلافه گفت :بریم بابا بریم... مهین خانوم پشته چشمی نازک کرد و گفت : بچم هنوز تازه داشت تخمه میخورد... میخاستم براش میوه بیارم.. با نفرت نگاهمو ازش گرفتم و بدونه جواب دادن بهش از خونه رفتم بیرون تو ماشین نشستم و سرمو برگردوندم سمته پنجره که هوتن راه افتاد... خب از الان بریم خونه چی بشه ها؟؟.میموندیم اونجا دیگه. +نگهدار من پیاده میشم تو برگرد... بس کن آلا....این چه رفتاریه تو داری +چه رفتاریه مادرت با من داره ها؟؟.مگه من کلفتم که کله ظرفایه شامو بشورم؟؟ حتی نکرد بیاد کمکم کنه زودتر تموم بشه. _ از اون توقعه کمک داری؟؟ دستاش درد میکنه.. پوزخندی زدم و گفتم : بفکره مادرت هستی ....ولی یه درصدم به من فکر نکردی که خسته شدم.. ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ
بس کن آلا
از غرغر کردنات خسته شدم
پوزخندی بهش زدم و نگاهمو
ازش گرفتم...
وقتی رسیدیم خونه مستقیم رفتم
تو اتاق لباسامو عوض کردم که
هوتن وارده اتاق شد و نیم نگاهی بهم کرد...
بی توجه بهش شلوارمو پام کردم و
یه پتو از کمد دیواری برداشتم و
رفتم بیرون..
رو کاناپه یه بالشت گذاشتم که
هوتن گفت:چرا اینجا میخابی؟؟؟
+چون دوست دارم..
استغفرالله ...آلا بچه بازی در نیار+اصلا من بچم خوبه؟؟؟ پاشو بیا تو اتاق...اصلا چرا قهر کردی ها؟؟ بخاطره شستنه ظرفا؟؟؟
خب بهت پولشو میدم با بهت
نگاهی بهش کردم..
_چیه؟؟
+یعنی انقدر احمقی که همچین
حرفی به زنت بزنی؟؟؟
_مگه جز اینه ...
سری تکون دادم و گفتم :
بس کن هوتن هر چی حرف بیشتر میزنی خرابترش میکنی...
تو خیلی لوسی....+آره من لوسم...حالا هم دست از سرم بردار..
ادامه دارد...
۲.۹K
۹:۳۶