👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
دلم میخاست بهش میگفتم ماهی یدونه انگشتر برات میخرم منتها دست از سره زندگیم بردار.. بعده شام آنا که بچه هاش مریض شده بودن رفت بالا و برایه هومن و سالومه هم مهمون اومد و رفتن خونشون... از آشپزخونه اومدم بیرون و نشستم رو مبل که هدی گفت : آلا جان عزیزم میای کمکم؟؟؟ ظرفارو بشوریم.. نگاهم افتاد به مسعود و سلمان خان خجالت زده بلند شدم و گفتم :الان میام مشغوله شستن بودیم که مهین خانوم وارده آشپزخونه شد و گفت : هدی؟؟؟ تو با این وضعت اومدی ظرف میشوری؟؟ _چیزی نیست مامان ؟؟؟ مهین خانوم لبشو گاز گرفت و گفت : نه اصلا ...بیا برو بشین دختر ناسلامتی حامله ای... دسته هدی رو گرفت و از آشپزخونه رفتن بیرون مابقیه ظرفارو تنها شستم و رفتم بیرون.. نگاهی به هوتن کردم و گفتم : پاشو بریم _هنوز که زوده عزیزم.. پوزخندی زدم و بلند گفتم : ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
اشکال نداره تو دوست داری بمون من با تاکسی میرم...کار دارم خونه..
مسعود تمامه مدت نگاهش رو ما بود که هوتن تخمه هایه دستشو ریخت تو ظرفه رو میز و کلافه گفت :بریم بابا بریم...
مهین خانوم پشته چشمی نازک کرد و گفت : بچم هنوز تازه داشت تخمه میخورد...میخاستم براش میوه بیارم..
با نفرت نگاهمو ازش گرفتم و بدونه جواب دادن بهش از خونه رفتم بیرون تو ماشین نشستم و سرمو برگردوندم سمته پنجره که هوتن راه افتاد...
خب از الان بریم خونه چی بشه ها؟؟.میموندیم اونجا دیگه.
+نگهدار من پیاده میشم تو برگرد...
بس کن آلا....این چه رفتاریه تو داری+چه رفتاریه مادرت با من داره ها؟؟.مگه من کلفتم که کله ظرفایه شامو بشورم؟؟
حتی نکرد بیاد کمکم کنه زودتر تموم بشه._ از اون توقعه کمک داری؟؟ دستاش درد میکنه..
پوزخندی زدم و گفتم : بفکره مادرت هستی ....ولی یه درصدم به من فکر نکردی که خسته شدم..
ادامه دارد...
۲K
۹:۳۶