👑 زن و زندگــے 👑
.














شادی سری تکون داد و گفت: اتفاقا توی فکرش هستم. تایم کلاس که تموم شد و استاد از کلاس رفت بیرون... برگشتم سمت نازنین و گفتم : تو چیکار میکنی ؟؟؟حالت خوبه نازی سری تکون داد و گفت: بد نیستم شادی رو به نازنین گفت : چه خبر از دانیال؟؟ نازی شونهای بالا انداخت و گفت: خبری ازش ندارم دیروز درخواسته مهریه کردم +کار خوبی کردی منم وکیلم همین حرفو میزنه که اگه مهریه نداشت بهت بده در ازای بخشیدنش حق طلاق رو ازش بگیری... نازی پوزخندی زد و گفت :من حق طلاق رو دارم با تعجب گفتم : واقعا میگی ؟؟ نازی لبخندی زد و گفت: آره عزیزم تنها شرط پدرم برای قبول خواستگاری همین بود حق طلاق با منه _ اول مهریمو ازش میگیرم و بعد درخواست طلاق میدم شادی با خوشحالی گفت: آفرین کار عاقلانه رو بابایه تو کرده اینجوری دماغه دانیال هم حسابی میسوزه.. ادامه دارد...
نازنین خندهای کرد و گفت :آره اما مهریم نصفه بهم میرسه شادی با تعجب گفت :چرا
نگاهی به شادی کردم و گفتم :چون با دانیال هیچ رابطه جنسی نداشته و هنوز باکره اس...
شادی با تعجب گفت :واقعاً میگی؟؟ سری تکون دادم که گفت: یادم باشه وقتی ازدواج کردم اول حق طلاق رو بگیرم و بعد هم فوراً رابطه برقرار کنم...
که اگه کار به جدایی کشید مهریم کامل بهم برسه با این حرفش منو نازنین بلند خندیدیم که شادی گفت :
والا آدم شما رو که میبینه باید ازتون درس عبرت بگیره با بچهها مشغول بگو و بخند بودیم که نیلوفر اومد جلو و گفت:
آلا جان میتونم چند لحظه وقتت رو بگیرم؟؟ با تعجب نگاهی بهش کردم وگفتم :بفرما
_ اینجا نه بهتره بریم بیرون با هم حرف بزنیم با تعجب از جام بلند شدم کیفمو برداشتم و همراه نیلوفر از کلاس رفتیم بیرون...
ادامه دارد...
۳.۲K
۱۶:۱۱