👑 زن و زندگــے 👑
+نه چرا عزیزم ؟؟ مهلته آخرشه امروز... +مامان تو این اوضاع؟؟ اتفاقا دقیقا تویه همین اوضاع.....برو از اینجا دور شو یکم حال و هوات عوض میشه +میدونم شما نگرانه منین.... ولی حوصله ندارم _ انقدر نگو حوصله ندارم.... +مامان متوجه نیستی؟؟ زندگیم نابود شده.. مامان لبخنده غمگینی زد و گفت : عجله داری بری دانشگاه؟؟ بی حوصله گفتم +نه.... چطور ؟؟؟؟ _بشین تا بهت یه واقعیتی رو بگم کنارم نشست و دستمو گرفت لبخندی بهم زد و گفت : اینو فقط به تو میگم....بخاطره این میگم که بدونی دنیات به آخر نرسیده کنجکاو نگاهش کردم که گفت : من....قبله پدرت یه ازدواجه ناموفق داشتم... با تعجب گفتم : چی؟؟؟ _درست شنیدی.... با یه مرده وحشتناک.... ادامه دارد..

تمامه اینایی که تو تجربه کردیو من چندین سال پیش بدتر تجربش کردم...انقدر کتکم زد که بچه ی هفت ماهمو کشت تو شکمم...
بهت زده به مامان نگاه کردم که لبخنده غمگینی زد و گفت : خیانتاشو دیدم....کتک خوردم ازش....بد دهنی هاش....خلاصه همه چی....وقتی هم طاقتم تموم شد که بچمو کشت...
دیگه تصمیممو گرفتم و طلاقمو ازش گرفتم...درسمو خوندم و تو دانشگاه با پدرت آشنا شدم یه مرده فوق العاده ....
همیشه که قرار نیست خراب بشه ....بعضی وقتا خدا برات خراب میکنه که قشنگترش کنه عزیزم ....تو فقط باید قوی باشی و قوی ادامه بدی....
باورش داشته باشی میشه یاورت....بغض کردم و گفتم : نمیدونم...شایدم من خیلی لوسم مامان...
_ نه عزیزم ...اتفاقا تو خیلی هم قوی هستی...دختره سرسختی هستی که تونستی تا اینجا ادامه بدی ...پس بقیشو هم میتونی زندگیو بخودت تلخ نکن....
سفرتو با دوستات برو چون شاید بعد ها این موقعیت پیش نیاد و حسرتش به دلت بمونه...با بغض نگاهی به مامان کردم و گفتم:
ادامه دارد..
۱.۹K
۱۸:۳۱