👑 زن و زندگــے 👑
🪽 هوتن با ناراحتی سری تکون داد و شروع کرد به امضا کردن نفس راحتی کشیدم.. حاج آقا :بسیار خوب برین داخل اتاق تا بیام صیغه طلاقتون رو بخونم.. با هم وارد اتاق شدیم که حاج آقا هم اومد و شروع کرد به خوندن صیغه طلاق... تپش قلب شدیدی گرفته بودم وقتی که تموم شد حاج آقا نگاهی به دو نفرمون کرد و گفت: من صیغه رو خوندم اما شرعاً تا ۱۲ ساعت دیگه زن و شوهر هستین تا طلاقتون به صورت رسمی ثبت بشه.. سری تکون دادم از جام بلند شدم که حاج آقا گفت :و تو دخترم بر اساس شرع و عرفی که قانون اسلامی میگه تا سه ماه و ۱۰ روز حق ازدواج کردن یا صیغه شدن با کسی رو نداری.. +بله چشم سریع از اتاق زدم بیرون شناسنامهمو از روی میز برداشتم که آلما اومد طرفم و گفت: تموم شد؟؟ سریع تکون دادم و گفتم :آره تموم شد بیا بریم تا خواستم از محضر برم بیرون مهین خانم با عصبانیت گفت: کجا به سلامتی؟؟ با تعجب نگاهش کردم و گفتم: به شما ارتباطی داره؟؟ ادامه دارد...
_ معلومه که نداره هرجا میخوای بری برو اما قبل رفتنت طلاهایی که سر عروسیت برات خریدیم رو باید پس بدی...
ابرویی بالا انداختم که آلما گفت: قرارمون این نبود حاج خانوم ما با هوتن حرفامونو زدیم...
مهین خانم با داد و قال گفت :شماها بیخود کردین پسر ساده منو گیر آوردین و دورش کردین باید هرچی تا الان برای آلا گرفتیم رو پس بدین...
آلما با اخم گفت :برین خداتون رو شکر کنین که مهریهاش رو اجرا نذاشت...
مهین خانم پوزخندی زد و گفت: اجرا هم میذاشت برای ما فرقی نمیکرد.. آلما با اخم گفت: منظورتون چیه؟؟
مهین خانوم پوزخندی زد و گفت :دختر جون من دوتا عروس دارم سالهای ساله که بلدم چه جوری رفتار کنم تا زبون عروسام برام کوتاه بشه..
حالا مطمئن باش نمیام به خواهر نیم وجبی تو باج بدمآلما پوزخندی زد و گفت:
ادامه دارد...°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
۳K
۱۵:۱۶