👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
باورم نمیشد همه ی این اتفاقا بخاطره من افتاده بود.. آمبولانس زود رسید و آیت و بردن بیمارستان و مامان و باباهم رفتن... همون لحظه پلیس هم رسید... هوتن و دستگیر کردن و انداختن تو ماشین و بردنش.. سریع یه شال و مانتو تنم کردم و با بهزاد و آشوب رفتیم بیمارستان. همه نگران پشته دره اتاق عمل بودیم انقدر پامو تکون دادم که درد گرفته بود... نگاهم به ساعت بود که بهزاد با یه پلاستیک وارده سالنه انتظار شد به همه یه آبمیوه داد.. بهزاد:بگیر آلا ... یکم بخور +نمیخورم. میخای خودتو عذاب بدی؟؟؟ با این حرفه بهزاد اشکام راه افتادن رو گونم... _هی هی ...چرا گریه میکنی؟؟ +همش تقصیره منه بهزاد.... همش من.... چرا این فکرو میکنی...تو که اونجا نبودی...آیت باهاش دست به یقه شد و اون بیشرف یهو چاقو رو در اورد و زد تو پهلویه آیت.. نگاهی به بهزاد کردم که گفت : ببخشید که گفتم بیشرف ... یعنی منظورم.... ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
نه نه.....راحت باش...خودم شوکم که چرا اینکارو کرد....اصلا چرا چاقو؟؟؟میدونی آلا....نمیخام تو این
اوضاع ناراحتت کنم...
ولی طرف به قصده دعوا اومده بود..
+چطور ؟؟
_اصلا نمیخاست حرفمو گوش کنه....فقط جیغ و داد میکرد و
یقه میگرفت...
سری تکون دادم و گفتم :
من...من واقعا شرمندم....
اصلا نمیدونم باید چیکار کنم
شرمنده چرا.. مگه تو مسئوله رفتارایه احمقانه ی هوتنی؟؟
سرمو بلند کردم و نگاهی به ماهک کردم که گریه کنان پشته در وایستاده بود +ماهکو که میبینم جیگرم آتیش میگیره...
داداشم اون تو داره با مرگ دست و پنجه نرم میکنه....مگه میشه شرمنده نباشم؟؟؟ عه..مرگ چیه توهم....
یه چاقو بوده دیگه ..
نترس هیچیش نمیشه نهایتا یه
چند تا بخیه میخوره..
+امیدوارم همینجوری باشه که
تو میگی
حالا بکیر اینو بخور...یکم حالت بهتر میشه+وای نه بهزاد حالت تهوع دارم.....بدتر میشم.
ادامه دارد...
۲.۵K
۱۶:۳۷