👑 زن و زندگــے 👑
منم یه شومیز سوسنی رنگ که قدش تا وسطهای رونم میرسید خریدم تا برای شب خواستگاری تنم کنم..شماره مامان رو گرفتم که سریع جواب داد.. +سلام خوبی مامان کجایین؟؟ ما تو خیابونیم عزیزم خریداتون تموم شد؟؟ + آره خرید کردیم کجایین تا ما هم بیایم پیشتون مامان آدرسو بهم گفت: گوشیو قطع کردم و رفتیم سمت پارکینگ داخل ماشین نشستم و گوشیمو از کیفم برداشتم..۱۷ تماس بی پاسخ از همون شمارهای که بهم زنگ زده بود داشتم... دیگه شک نداشتم که کار هوتنه پوزخندی زدم که آلما گفت: هوتن بهت زنگ زده؟؟ سری تکون دادم و گفتم: آره ۱۷ بار نگفتم کار خودشه آلما نگاهی بهم کرد و گفت: چرا خطتو عوض نمیکنی تا راحت بشی؟؟ +خطمو عوض کنم؟؟ آره اینو بسوزون یه خط دیگه بگیر اینجوری هوتن شمارتو نداره که بخواد مزاحمت بشه... سری تکون دادم و گفتم: آره فکر خوبیه باید اول اقدام کنم برای گرفتن یه خط جدید بعدم اینو بشکنمش... ادامه دارد... Joi
نیم ساعت بعد رسیدیم به رستورانی که مامان آدرس داده بود رفتیم داخل که مامان برامون دستی تکون داد..آلما دستمو گرفت و گفت:
اون طرفن بریم پیششون تا رسیدیم آلما سریع عکسی که توی اتاق پرو ازش گرفته بودم رو به مامان نشون داد و مامان هم با خوشحالی گفت :
خیلی قشنگه عزیزم مبارکت باشه _حالا واقعاً قشنگه؟؟ مامان نگاهی بهش کرد و گفت: آره چرا باید بهت دروغ بگم؟؟ تازه بهتر که رنگ روشن برداشتی...
آلما نیشش باز شد نگاهی بهم کرد و گفت: دیدی بهت گفتم؟؟؟ این رنگی قشنگتره..
زبون درازی کرد برام که از رفتارای بچگانهاش خندم گرفت و گفتم :آره قشنگه مبارکت باشه
آخر شب بود که رسیدیم خونه مستقیم رفتم توی اتاق لباسامو عوض کردم و سرم به بالشت نرسیده خوابم برد...
صبح با صدای آلارم گوشی چشمامو باز کردم همونجور که چرت میزدم رفتم سمت سرویس آب سردی به صورتم زدم تا خواب از سرم بپره...
لباسامو تنم کردم و رفتم پایین مامان داشت برای بابا چای میریخت+ میری دانشگاه عزیزم ؟؟سری تکون دادم و گفتم :
ادامه دارد...
۲.۲K
۱۹:۳۵