👑 زن و زندگــے 👑
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀 امروز هم نوبته کنفرانسه منو کیان بود...آرایش کردم و لباس پوشیدم مقنعمو سرم کردم و کولمو برداشتم و از خونه زدم بیرون... تو کله راه سعی میکردم خودمو آروم کنم و تمرکزمو بذارم رویه درس وارده کلاس شدم و کناره نازی نشستم.... _سلام عزیزم خوبی؟؟ +سلام.خوبم...تو چطوری؟؟؟ نامزدت خوبه؟؟ _خوبه.... +کو شادی؟؟ _میاد...منتها یکمی دیر تر خواب مونده بود تنبل خانوم... خندیدم و گفتم : بس که شبا تا دیر وقت با طاها حرف میزنه نازی نیشخندی زد و گفت : مثلا میگفت من از دوست پسر بدم میادبه حرفش خندیدم که کیان وارده کلاس شد و پشته سرش استاد... اسمامونو خوند که باهم رفتیم جلو کیان شروع کرد درس دادن و چنان با قدرت و تمرکز حرف میزد که همه ی بچه ها تو سکوت زل زده بودن بهش... ادامه دارد...
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
با استرس پامو تکون میدادم و تو فکره هوتن بودم...از دیروز هیچ خبری ازش نداشتم....
با شنیدنه اسمم از دهنه کیان بخودم اومدم و گفتم : بله؟؟کیان اشاره ای بهم کرد و گفت :
نوبته شماست گیج سری تکون دادم و گفتم : آها...کجا بودین کیان با حرص نگاهم کرد و گفت :
همونجایی که علامت زدیم.حواستون کجاست... نگاهی به نوشته ی دستم کردم و یادم اومد...
گلویی صاف کردم و شروع کردم درس دادن وقتی تموم شد نفسه راحتی کشیدم از استرس کله بدنم میلرزید....
میدونستم کلی تپق زده بودم و سوتی دادم ولی اخر تمومش کردم..استاد از بالایه عینکش نگاهی بهمون کرد و گفت :
سوالاتونو طراحی کردین؟؟کیان سری تکون داد و گفت :بله._خوبه بدین به من....بررسی میکنم..
ادامه دارد...
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
با استرس پامو تکون میدادم و تو فکره هوتن بودم...از دیروز هیچ خبری ازش نداشتم....
با شنیدنه اسمم از دهنه کیان بخودم اومدم و گفتم : بله؟؟کیان اشاره ای بهم کرد و گفت :
نوبته شماست گیج سری تکون دادم و گفتم : آها...کجا بودین کیان با حرص نگاهم کرد و گفت :
همونجایی که علامت زدیم.حواستون کجاست... نگاهی به نوشته ی دستم کردم و یادم اومد...
گلویی صاف کردم و شروع کردم درس دادن وقتی تموم شد نفسه راحتی کشیدم از استرس کله بدنم میلرزید....
میدونستم کلی تپق زده بودم و سوتی دادم ولی اخر تمومش کردم..استاد از بالایه عینکش نگاهی بهمون کرد و گفت :
سوالاتونو طراحی کردین؟؟کیان سری تکون داد و گفت :بله._خوبه بدین به من....بررسی میکنم..
ادامه دارد...
۱.۸K
۱۷:۳۷