👑 زن و زندگــے 👑














رفتم طرفش که کیان اشارهای به کنارش کرد و گفت : سلام خوبی بیا بشین.. + سلام نه مرسی میترسم کسی ما رو ببینه میرم داخل کلاس کیان نگاهی بهم کرد و گفت: آلا حالت خوبه؟؟ +چطور مگه؟؟؟ کیان شونهای بالا انداخت و گفت : قیافت حسابی به هم ریخته شده + چیزی نیست... دره دانشگاه هوتنو دیدم و باهاش بحثم شد کیان اخماشو کشید تو هم و گفت : چرا اومده بود اینجا ؟؟ +هیچی برای گرفتن رضایت .. من رفتم سر کلاس فعلاً... کیان که دید حال و حوصله ندارم پاپیچم نشد وارد کلاس شدم و یک گوشه نشستم... هنوز تعداد زیادی از بچهها نیومده بودند جزوه رو باز کردم و جلوم گذاشتم و شروع کردم به خوندن.. کم کم بچهها وارد کلاس شدن و هیاهوی کلاس بالا گرفت ۱۰ دقیقه بعد هم با ورود استاد بچهها ساکت شدن... ادامه دارد... 







بعد از حضور و غیاب چند تا اسم وخوند که منم جزوشون بودم بلند شدیم و شروع کرد به پرسیدن چند تا سوال...
که خدا رو شکر تونستم جواب سوالهاش رو بدم و نمرهی کامل رو بگیرم...
با خیال راحت سر جام نشستم که شادی سقلمهای به پهلوم زد و گفت :خوب این روزا درس میخونیها ...
با تعجب نگاهی بهش کردم و گفتم: مگه خبر نداشتی امروز پرسش و پاسخ داشتیم ؟؟؟
شادی سری تکون داد و گفت :آره اما طبق معمول حوصله درس خوندن نداشتم...
پوزخندی زدم و گفتم :پس چرا میای دانشگاه شادی بیخیال گفت :چون بابام مجبورم کرده
+یعنی الان فقط به اجبار بابات میای؟؟شادی سری تکون داد و گفت :آره من اصلاً درس خوندن رودوست ندارم...
ترجیح میدم برم دنبال یاد گرفتن یک هنر... سری تکون دادم و گفتم :خوب در کنار درس خوندنت هم میتونی هنر یاد بگیری...
ادامه دارد...
۳.۴K
۱۵:۴۱