👑 زن و زندگــے 👑
بابا اخمی کرد و گفت: لازم نکرده لباسهای آلما روبپوشی.... تو هنوز دختره این خونهای و منم پدرتم وظیفه که هزینههاتو بدم دلم نمیخواد انقدر خودتو معذب کنی.. + من معذب نکردم فقط.... فقط بابا سرشو کج کرد نگاهی بهم کرد و گفت: عزیز دلم من حال و روزتو درک میکنم ...منتها دوست ندارم انقدر با من غریبی کنی... فکر کن هیچ ازدواجی این وسط صورت نگرفته و مثل قبل دختر خونه هستی و همونجور که به آلما پول میدم به تو هم میدم... لبخندی زدم و رفتم سمت بابا گونشو محکم بوس کردم و گفتم :مرسی بابا به خاطر همه چی بابا خندهای کرد که مامان گفت: خود شیرینیهات که تموم شد زودتر برو الان صدای آلما در میاد + رفتم....رفتم فعلاً خداحافظ کفشامو پوشیدم و با سرعت رفتم بیرون آلما پشت فرمون منتظرم بود سوار ماشین شدم که گفت : چه عجب +داشتم با بابا حرف میزدم آلما ماشینو روشن کرد و راه افتاد _خوب کجا بریم؟؟ ادامه دارد...
آلما نیم نگاهی بهم کرد و گفت یکی از دوستام آدرس یک پاساژ خیلی خوب رو بهم داده میگفت لباساش خیلی خوشگلن..
بریم ببینیم.. سری تکون دادم و گفتم: باشه وسط راه بودیم که گوشیم زنگ خورد با دیدن شماره غریبه تماس و ریجکت کردم...
آلما زیر چشمی نگاهی بهم کرد و گفت :کیه؟؟ شونهای بالا انداختم و گفتم:
حتماً هوتنه اونه که با شمارههای متفاوت بهم زنگ میزنه آلما نگاهی بهم کرد و گفت: از کجا میدونی؟؟؟
+چون تمام این مدت هر تماس غریبهای داشتم از هوتن بوده آلما زیر لب گفت: بهتر جوابشو نده...
گوشی و سایلنت کردم و انداختم توی کیفم وقتی رسیدیم ماشین رو داخل پارکینگ پاساژ پارک کردیم و رفتیم بالا..
+چقدر اینجا قشنگه آلما سری تکون داد و گفت :آره دوستم میگفت تازه افتتاح شده
ابرویی بالا انداختم و گفتم: پس خیلی هم باید گرون باشه _ از کجا میدونی؟؟+آخه از پاساژش مشخصه دیگه..
ادامه دارد...
۲.۲K
۱۴:۴۶