👑 زن و زندگــے 👑
🩹 به خدا که این غذا به خوردمون نمیره ....اینجا کجاست ما رو آوردن؟؟ نازی نیم نگاهی به شادی کرد و گفت : برای چی این حرفو میزنی؟؟ _ آخه معلومه که کثیفه خدا میدونه غذاهاشو چه جوری درست میکنه نازنین اخم میکرد و گفت: مگه تو از داخلش خبر داری؟؟؟ این چه حرفیه که میزنی.. شادی ابرویی بالا انداخت و گفت: برو داخل رستوران تا بهت بگم با هم وارد رستوران شدیم بین جمعیت نگاه کردم تا کیان و نیلوفر رو ببینم نیلوفر کنار مهتاب نشسته بود اما خبری از کیان نبود و همین یکم دلمو آروم میکرد.... سره یک میز نشستیم باهم سفره روی میز به قدری کثیف بود که اگه دست تو میذاشتی روش بهش میچسبید... با خنده نگاهی به شادی کردم و گفتم :فکر میکنم حق با توئه _بهتون که گفتم نازنین با لجبازی گفت: ولی من هنوزم میگم که ربطی نداره شاید غذاهاش خوشمزه باشه... ادامه دارد... 







نازنین کلا در هر موقعیتی خوش بین بود و این اخلاقشو دوست داشتم تصمیم گرفتیم که جوجه سفارش بدیم...
غذامونو که آوردن مشغول خوردن شدیم.. بعد غذا از رستوران رفتیم بیرون که نازنین گفت: دیدی بهت گفتم شاید غذاش خوب باشه
سری تکون دادم و گفتم: اما انقدر دلمو نسبت به رستورانش بد کردم که الان حالت تهوع دارم...
نازنین زیر لب گفت: چون دیوونهای.. سوار اتوبوس شدیم و نیم ساعت بعد اتوبوس راه افتاد...
شادی که کنارم نشسته بود خوابیده بود و سرشو گذاشته بود رو شونم هندزفریهامو زدم به گوشم تا آهنگ گوش بدم فکرم حسابی درگیر بود...
نمیدونستم حرفای دیشب کتایون راست بود یا نه.. برای طلاق تصمیمم قطعی بود اما فعلاً به درخواست وکیلم فقط برای مهریه اقدام کرده بودیم...
و از این میترسیدم که حرفهای کتایون درست باشه چون هوتن ذاتاً آدم لجبازی بود..
ادامه دارد...
۲K
۱۶:۳۲