👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
+برات متاسفم...با افکاره پوسیده و احمقانت یه چیزو بزرگش نکن آلا....فقط من مقصر نبودم ..خودتم بودی +من؟؟؟؟ _آره تو....حالا هم بس کن این بحثو آماده شو دارم میام دنبالت بریم خونه... یه هفتس ول کردی و رفتی برا خودت خوش میگذرونی... بغض کردم و گفتم : خاک بر سرت کنن... یه هفتس خونه ی بابام افتادم بخاطره ضربه هایی که به پهلوم زدی کلیم ورم کرده ... بیام ببرمت دکتر؟؟؟ +خفه شو عوضی..... همون شبه اول باید نگرانم میشدی نه بعده یه هفته همون شب با بابام رفتم.. خب چی گفت دکتر؟؟ پوزخندی زدم و گفتم : یه چند روزه دیگه صبر کنی خودت متوجه میشی ...دیگم به من زنگ نزن خدافظ.... گوشیو قطع کردم و قطره اشکی از چشمم ریخت پایین.. چقدر یه آدم میتونست احمق باشه... همون لحظه آلما درو باز کرد و وارده اتاق شد . خوبی آلا؟؟ سری تکون دادم و گفتم : ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
+نهصدایه حرف زدنت میومد....
با هوتن بودی؟؟
سری تکون دادم که آلما گفت :
چرا اصلا جوابشو دادی؟؟؟
+نمیدونم
خب حالا چی میگفت کهاینجوری بهم ریختی؟؟با حرص پوزخندی زدم و گفتم :
هیچی ....آقا یجوری رفتار میکنه انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.میگه آماده شو بیام دنبالت بریم خونه. .
آلما اخماشو کشید تو هم و گفت : چند تا حرف بارش میکردی تا بفهمه با کی طرفه..
+شکایت نامه که برسه به دستش میفهمه با کی طرفه .... اگه دودل بودم الان برایه جدا شدن یکم مصمم تر شدم آلما...
آلما کنارم نشست و گفت : وقتی عصبانی هستی تصمیم نگیر عزیزم ....بذار یکم آروم بشی بعد ....
سری تکون دادم و گفتم : آخه ندیدی چحوری باهام حرف زد..هنوز منو مقصر میدونست ..._ میدونم عزیزم ...ولی غصه نخورکم کم همه چی درست میشه...
+خدا کنه ....منکه دیگه فکر میکنم کم اوردم...آلما پوزخندی زد و گفت : به همین زودی؟؟؟ هنوز اولشه..
ادامه دارد...
۱.۸K
۱۶:۵۱