👑 زن و زندگــے 👑
آخه چرا باید با دانیال به مشکل بر بخوره شادی ابروشو بالا انداخت و گفت: مثل اینکه آقا بهش خیانت میکرده + ای وای من چقدر وحشتناک شادی سرشو تکون داد و گفت: آره حاله نازنین خیلی بده..دو سه روزی هست که دانشگاه نمیاد تو هم که درگیر بودی برای همین بهت حرفی نزدم... + کاش بهم میگفتی میرفتیم پیشش تا یکم حالش خوب بشه شادی سری تکون داد و آهسته گفت: تو خودت طعم خیانتو چشیدی +برای همینم میگم که میرفتیم پیشش میدونم چقدر وحشتناکه.... _اگه دوست داشته باشی بعد دانشگاه میتونیم بریم پیشش یهو یاد کیان افتادم و گفتم: حالا بزار کلاسا تموم بشه بعداً در موردش تصمیم میگیریم شادی سری تکون داد و دیگه حرفی نزد.... رفتم تو فکر نازنین چقدر دلم براش میسوخت و از همه بیشتر تعجب کرده بودم رابطش با دانیال خیلی خوب بود چطور تونسته بود بهش خیانت کنه؟؟ ادامه دارد... ───• · · · ⌞
⌝ · · · •───
کلاسها که تموم شد رفتیم داخل محوطه شادی نگاهی به ساعتش کرد و گفت: خوب چیکار میکنی؟؟ میای بریم پیشه نازی؟؟
+ اول یه زنگ بهش بزن ببینیم کجاستآره فکر خوبیه
شادی گوشیشو از جیبش برداشت و
شماره نازنین رو گرفت هرچی بوق
خورد جواب نداد...
خوب به نظرت چیکار کنیم؟؟+ نمیدونم حتماً نیست که جواب نمیده
_بزار من شماره خونشون رو بگیرم سری تکون دادم که شادی کلافه گفت: بازم جواب نمیده
+خب حتماً نیستن دیگه اگه کسی خونشون بود که تلفنو جواب میدادن شادی سری تکون داد که گفتم :
پس بزار برای فردا.. _خیلی خوب پس من میرم خونمون بیا تو رو هم برسونمت..
+ نه ممنون خودم میرم _با هم که تعارف نداریم گفتم میرسونمت دیگه
ادامه دارد...
۳.۱K
۱۴:۴۷