👑 زن و زندگــے 👑
+خوب اومدم دیگه چه فرقی داشت میومدم خودم دنبالت لبخندی زدم بهش و گفتم: مرسی از اینکه به فکرمی. شادی دستمو گرفت و کشید سمت صندلی خودش و کیان هم رفت ردیف عقب نشست.... بچههایی که یکی یکی جلو میومدن و بهم تسلیت میگفتن غیر از نیلوفر که با مهتاب یه گوشه نشسته بود و با حرص و عصبانیت داشت نگاهم میکرد.... میدونستم به خاطر اینه که من و کیان با هم وارد کلاس شدیم و داشتیم حرف میزدیم اما رفتارش برام مهم نبود... استاد که وارد کلاس شد همه صداها خوابید آهسته به شادی گفتم: پس نازنین کجاست ؟؟ چرا نیومده... _مگه خبر نداری؟؟ شونهای بالا انداختم و گفتم : نه از چی؟؟ نامزدیش با دانیال به هم خورده با تعجب گفتم :چی میگی ؟؟ _ساکت آروم باشه استاد داره نگاه میکنه سری تکون دادم و آهسته گفتم: داری شوخی میکنی؟؟ شادی ناراحت نگاهی بهم کرد و گفت :کاش شوخی بود ادامه دارد... ───• · · · ⌞
⌝ · ·
آخه چرا باید با دانیال به مشکل بر بخوره شادی ابروشو بالا انداخت و گفت:
مثل اینکه آقا بهش خیانت میکرده+ ای وای من چقدر وحشتناک شادی سرشو تکون داد و گفت:
آره حاله نازنین خیلی بده..دو سه روزی هست که دانشگاه نمیاد تو هم که درگیر بودی برای همین بهت حرفی نزدم...
+ کاش بهم میگفتی میرفتیم پیشش تا یکم حالش خوب بشه شادی سری تکون داد و آهسته گفت:
تو خودت طعم خیانتو چشیدی +برای همینم میگم که میرفتیم پیشش میدونم چقدر وحشتناکه....
_اگه دوست داشته باشی بعد دانشگاه میتونیم بریم پیشش یهو یاد کیان افتادم و گفتم:
حالا بزار کلاسا تموم بشه بعداً در موردش تصمیم میگیریم شادی سریتکون داد و دیگه حرفی نزد....
رفتم تو فکر نازنین چقدر دلم براش میسوخت و از همه بیشتر تعجب کرده بودم رابطش با دانیال خیلی خوب بود چطور تونسته بود بهش خیانت کنه؟؟
ادامه دارد...───• · · · ⌞
۳.۱K
۱۴:۳۲