👑 زن و زندگــے 👑
آلا میشه سس رو بهم بدی ؟؟ با صدای میثم سرمو بلند کردم ظرف سس رو برداشتم و گرفتم طرفش که با اخم گفت: مرسی سرمو آهسته تکون دادم... بعد شام ظرفها رو با کمک آلما تند تند شستیم نگاهم به آشوب بود که یکسره به ساعت نگاه میکرد... با حرص زیر لب گفتم: دختره احمق مجبوره بهزاد و اونجوری ناراحت کنه که حالا دم به دقیقه به ساعت نگاه کنه.. آره منم میبینم که نگرانه... از اینکه بهزاد نیومده دنبالش آهسته گفتم: آخه سره خاک بدجوری باهاش حرف زد بهزاد هم بهش برخورد... آلما سری تکون داد و گفت :کلاً بهزاد یکم اخلاقش غیر منطقیه درست... آشوب هم خوب حرف نزد ولی دلیل نمیشد سریع قهر کنه و بره این بیاحترامی به بابا بود... + خوب آره بهش بیاحترامی کرد اما به نظر من بازم حق با بهزاده آلما شونه بالا انداخت و گفت : ولی من مثل تو فکر نمیکنم ..به نظرم آشوب حق داشت این چند روز تنها چیزی که از بهزاد دیدم نگرانی در مورد بچهاش بوده... ادامه دارد... ───• · · · ⌞
⌝ · · ·
حتی یه دفعه اسم آشوب رو به زبون نیاورده خب هر زن دیگهای هم باشه ناراحت میشه..
حالا انشالله که بیاد دنبالشو برن
خونشون و با هم آشتی کنن
+آره انشالله
صبح با صدای گوشیم چشمامو باز
کردم آلارمشو قطع کردم و از اتاق
رفتم بیرون...
داخل سرویس آبی به صورتم زدم
زیر چشمام حسابی گود شده بود به
خاطر گریههای بیوقفه این چند
روز ...
مانتو و مقنعه مشکیمو سرم کردم و
کولمو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون
آلما هم بیدار بود و داشت لباس
میپوشید...
رفتم پایین که دیدم مامان طبق
معمول همیشه بیداره و میز صبحانه
رو چیده
+سلام صبح بخیر
سلام عزیز دلم صبحت بخیر میری دانشگاه ؟؟؟سری تکون دادم و گفتم:
بله دیگه یک هفتس که نرفتم و حسابی عقبم_ خوب کاری میکنی بیا بشین صبحانه بخور..
ادامه دارد...───• · · · ⌞
۲.۷K
۱۴:۰۰