👑 زن و زندگــے 👑
بله؟؟ میخوام یه چیزی بهت بگم رویه تخت نشستم و گفتم : خوب بگو.. اینجوری نمیشه باید حضوری ببینمت سری تکون دادم و گفتم: خوب فردا میام دانشگاه نه نه توی دانشگاه نه میشه یه قرار با هم بیرون بزاریم؟؟با شنیدن این حرفش یکم هول شدم و گفتم: نمیدونم فردا خودم ماشین میارم بعد دانشگاه بریم بیرون یکم حرف بزنیم باشه ؟؟ + راستش نمیدونم چی بگم این روزا زیاد حال و روز خوبی ندارم و ترجیح میدم خونه بمونم _حالا فردا بیا دانشگاه راجع بهش حرف میزنیم باشه؟؟؟ + باشه فعلاً باید برم شب بخیر کیان آهسته گفت : شب بخیر عزیزم.. گوشیو قطع کردم و بعد اینکه لباسمو عوض کردم رفتم پیش ماهک.. بهش کمک کردم و شام رو درست کردیم سر میز شام میثم با اخمایه گره خورده روبروم نشسته بود.. سعی کردم بهش توجهی نکنم برای خودم یکم غذا کشیدم و شروع کردم به خوردن... ادامه دارد... ───• · · · ⌞
⌝ · · ·
آلا میشه سس رو بهم بدی ؟؟
با صدای میثم سرمو بلند کردم ظرف
سس رو برداشتم و گرفتم طرفش که
با اخم گفت: مرسی
سرمو آهسته تکون دادم... بعد شام
ظرفها رو با کمک آلما تند تند
شستیم نگاهم به آشوب بود که
یکسره به ساعت نگاه میکرد...
با حرص زیر لب گفتم: دختره احمق
مجبوره بهزاد و اونجوری ناراحت کنه
که حالا دم به دقیقه به ساعت نگاه
کنه..
آره منم میبینم که نگرانه... از اینکه بهزاد نیومده دنبالش آهسته گفتم:
آخه سره خاک بدجوری باهاش حرف زد بهزاد هم بهش برخورد... آلما سری تکون داد و گفت :کلاً بهزاد یکم اخلاقش غیر منطقیه درست...
آشوب هم خوب حرف نزد ولی دلیل نمیشد سریع قهر کنه و بره این بیاحترامی به بابا بود...
+ خوب آره بهش بیاحترامی کرد اما به نظر من بازم حق با بهزادهآلما شونه بالا انداخت و گفت :
ولی من مثل تو فکر نمیکنم ..به نظرم آشوب حق داشت این چند روز تنها چیزی که از بهزاد دیدم نگرانی در مورد بچهاش بوده...
ادامه دارد...───• · · · ⌞
۲.۷K
۱۳:۴۶