👑 زن و زندگــے 👑
نمیخواد برو بالا.. از آشپزخونه رفتم بیرون مامان و خاله با همدیگه مشغول حرف زدن بودن... مهدیه هم یه گوشه نشسته بود و سرش توی گوشی بود وارد اتاقم شدم بعد درو بستم.. شمارهی کیان رو گرفتم و منتظر شدم تا جواب بده الو سلام + سلام کیان خوبی؟؟ آره خوبم تو چطوری حالت خوبه؟؟؟ چرا گوشیتو جواب نمیدی ؟؟ +سر خاک بودم نتونستم تازه رسیدم خونه _خوب خوبه فکر کردم خدایی نکرده حالت بده که جواب ندادی +نه چیزی نیست خوبم _از فردا نمیای دانشگاه؟؟ + چرا باید بیام دیگه کم کم... همین الانشم خیلی عقب افتادم _نگران نباش من از تمامه درسا برات جزوه نویسی کردم نگران چیزی نباش... خودم کمکت میکنم که جا نمونی لبخندی روی لبم نشست و گفتم : مرسی ازت... _خواهش میکنم کاری نکردم که + همین که حواست بهم هست برام یه دنیا میارزه کیان نفس عمیقی کشید و گفت :آلا ؟؟ ادامه دارد... ───• · · · ⌞
⌝ · · · •───
بله؟؟ میخوام یه چیزی بهت بگم
رویه تخت نشستم و گفتم :
خوب بگو..
اینجوری نمیشه باید حضوری ببینمت سری تکون دادم و گفتم: خوب فردا میام دانشگاه
نه نه توی دانشگاه نه میشه یه قرار
با هم بیرون بزاریم؟؟با شنیدن این
حرفش یکم هول شدم و گفتم:
نمیدونم
فردا خودم ماشین میارم بعد دانشگاه بریم بیرون یکم حرف بزنیم باشه ؟؟
+ راستش نمیدونم چی بگم این روزا زیاد حال و روز خوبی ندارم و ترجیح میدم خونه بمونم
_حالا فردا بیا دانشگاه راجع بهش حرف میزنیم باشه؟؟؟+ باشه فعلاً باید برم شب بخیر کیان آهسته گفت :
شب بخیر عزیزم.. گوشیو قطع کردم و بعد اینکه لباسمو عوض کردم رفتم پیش ماهک..
بهش کمک کردم و شام رو درست کردیم سر میز شام میثم با اخمایه گره خورده روبروم نشسته بود..
سعی کردم بهش توجهی نکنم برای خودم یکم غذا کشیدم و شروع کردم به خوردن...
ادامه دارد...───• · · · ⌞
۲.۶K
۱۴:۰۶