👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
وای وای بابا هم سریع وارده خونه شد و با دیدنم مثله مامان شوکه شد.. با کمکه مامان بزور رو تخت نشستم و همینکه منو کشید تو بغلش بلند زدم زیره گریه.... دیگه میدونستم که جام امنه شده بودم یه دختر کوچولویه بی پناه بابا کنارم رو تخت نشست و دستشو برد زیره چونم و گفت: هوتن زده؟؟؟ با هق هق گفتم : آره.....زد متو کتک زد خیلی هم زد بابا......خیلی... مامان نگاهی بهم کرد و گفت :چرا؟؟ +چون...چون بارون بود....همکلاسیم منو...منو رسوند خونه...هوتنم فکر ...فکر کرد که....دوست...پسرمه مامان منو کشید تو بغلش و گفت : غلط کرده..غلط کرده رو دختره من دست بلند کرده من پدرشو در میارم.. بیچارش میکنم.... بابا ولی سرش پایین بود و با خشم زل زده بود به زمین..مامان برام یه لیوان آب اورد و گفت : بخور عزیزم بخور بریم بیمارستان ... ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
یه قلوپ خوردم که گفت :بلند شوتا بلند شدم از درده پهلوم جیغه بلندی کشیدم که مامان دستپاچه گفت :
کجاته؟؟؟کجاته؟؟+وایییی واییییی پهلومه...سمته راست مامان با دادی که زد بابا یهو بخودش اومد .
نگاهی به مامان کرد و گفت ؛ میبرمش تو ماشین . وسیله هاشو جمع کن بیار......لباسا و کتاباشو ...همه رو...
مامان با عجله رفت سمته کمد و چمدونمو کشید بیرون....بابا از زیره بغلم گرفت و کمکم کرد..
بزور تا جایه ماشین خودمو کشوندم و نشستم داخلش..._ بشین تا بیام بابا
سری تکون دادم که بابا رفت سمته خونه...بعده ده دقیقه با مامان از خونه اومدن بیرون...
مامان اومد عقب و کنارم نشست و بابا راه افتاد و رفتیم بیمارستان رو تخت دراز کشیده بودم که دکتره جوونی وارده اتاق شد....
ادامه دارد...
۱.۹K
۱۴:۰۹