عکس پروفایل 👑 زن و زندگــے 👑👑
۸.۶ هزار عضو

👑 زن و زندگــے 👑

وقتی حال یه زن خوبهundefined حال یه زندگی خوبهundefinedاینجا با آموزشهای کانال و تجربیات خانمها یاد میگیریم چطور یه زندگی شاد داشته باشیم.هم آموزش هم خنده و سرگرمیundefined
کانالی شاد ومتفاوت🥰
شرایط ارسال تجربه،خاطره ،سوتی،و...undefinedundefinedhttps://ble.ir/khateratee_man
👑 زن و زندگــے 👑
🤍undefined دست‌های مامان بود که دور بازوهام حلقه شده بودوقتی رسیدیم نماز بابا رو خوندن و آیت همراه با سروش رفت جلو.. شیخی که اونجا بود می‌گفت باید پسر یا دامادش جنازه رو داخل قبر بذارند... آیت با گریه پرید داخله قبر و سر جنازه رو گرفت و گذاشت بمیرم برای دلش به وضوح دیدم که کمرش خم شد... دیگه پاهام توان تحمل وزنمو نداشتم روی زمین نشستم و چنگی به خاک‌های زیر پام زدم مامان هم بالای سرم گریه می‌کرد... خاکسپاری که تموم ‌ شد مهمونا یکی یکی تسلیت می‌گفتن و کم کم دورمون خلوت شد... رفتم جلوتر و نزدیکه خاک نشستم سرمو گذاشتم و گفتم: بابا حالت خوبه اونجا داری چیکار می‌کنی ؟؟؟؟؟ بابا تو نمی‌خواستی تنهامون بزاری تو نمی‌خواستی پشتمونو خالی کنی اما نذاشتن نخواستن که تو همیشه همراه من باشی... بابا تو رو خدا بلند شو بگو که همه اینا یه بازی بوده میثم برام یه لیوان آب آورد که دستشو پس زدم... ادامه دارد... 🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷
🤍undefined

مامان سرمو محکم تو بغلش گرفت و شروع کرد به لالایی خوندن چیزی که همیشه تو بچگی آرومم می‌کرد..
آشوب روی خاک دراز کشیده بود و چشماشو بسته بود دلم براش حسابی می‌سوخت...
هممون دور خاک بودیم و هیچکس دله بلند شدن و رفتن رو نداشت با صدایه کیان سرمو بلند کردم و با دیدنه نازنین و شادی که با ناراحتی نگاهم می‌کردن حالم بدتر شد....
نازنین اومد طرفم کنارم نشست و محکم بغلم کرد _الهی قربونت بشم بهت تسلیت میگم عزیزم چرا زودتر بهمون خبر ندادی..
با گریه گفتم: اصلاً خبره خوبی نبود نازنین چی می‌خواستم بگم ؟؟؟نمی‌تونستم خبر مرگ بابام رو بدم...
وای نازنین نمی‌دونی چقدر حالم بده... نمی‌دونی چقدر تنها شدم من همه پشت و پناهم بابام بود...
حالا بدونه بابام چیکار کنم اصلاً نمی‌تونم باید چه جوری زندگی کنم..بچه‌ها پیشم بودن..
و کیان هم روبروم نشسته بود و داشت فاتحه می‌خوند که با شنیدن صدایه هوتن و سرمو بلند کردم...




ادامه دارد...🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷
undefined۳۱
undefined۸

۲.۷K

۱۳:۴۴