👑 زن و زندگــے 👑
آلما نیم نگاهی بهم کرد و گفت یکی از دوستام آدرس یک پاساژ خیلی خوب رو بهم داده میگفت لباساش خیلی خوشگلن.. بریم ببینیم.. سری تکون دادم و گفتم: باشه وسط راه بودیم که گوشیم زنگ خورد با دیدن شماره غریبه تماس و ریجکت کردم... آلما زیر چشمی نگاهی بهم کرد و گفت :کیه؟؟ شونهای بالا انداختم و گفتم: حتماً هوتنه اونه که با شمارههای متفاوت بهم زنگ میزنه آلما نگاهی بهم کرد و گفت: از کجا میدونی؟؟؟ +چون تمام این مدت هر تماس غریبهای داشتم از هوتن بوده آلما زیر لب گفت: بهتر جوابشو نده... گوشی و سایلنت کردم و انداختم توی کیفم وقتی رسیدیم ماشین رو داخل پارکینگ پاساژ پارک کردیم و رفتیم بالا.. +چقدر اینجا قشنگه آلما سری تکون داد و گفت : آره دوستم میگفت تازه افتتاح شده ابرویی بالا انداختم و گفتم: پس خیلی هم باید گرون باشه _ از کجا میدونی؟؟ +آخه از پاساژش مشخصه دیگه.. ادامه دارد...
_ خسیس بودنو باز شروع کردی؟؟شونهای بالا انداختم+ربطی به خسیس بودن نداره من دوست ندارم پس انداز دو ماهم رو بدم بالای یک لباس..
_از کجا میدونی که انقدر گرونه؟؟ فعلاً بیا بریم یکی دوتا لباسو ببینیم قیمت بگیریم بعداً در مورد خریدنش تصمیم میگیرم...
دو ساعت گذشته بود و کل پاساژ رو زیر و رو کرده بودیم و آلما بین دو تا لباس گیر کرده بود.. با غرغر گفتم:
من خسته شدم پاهام درد گرفت یکی رو انتخاب کن دیگه.. آلما نگاهی بهم کرد و گفت:
آخه نمیدونم کدومش رو بگیرم کلافه گفتم :دوتاش قشنگه همون بنفشه رو انتخاب کن بخر آلما سری تکون داد و گفت:
فکر میکنم رنگش خیلی جیغه....به نظرم اون کت شلوار کرم رنگ بهتر بود سری تکون دادم و گفتم :
مگه میخوای بری محضر عقد کنی که رنگ کرمی انتخاب میکنی؟؟؟ به نظرم یه رنگ دیگه بگیر برای محضرت میتونی کرمی بخر...
آلما ابرویی بالا انداخت و گفت: چه ربطی داره؟؟ بعدم همه برای روز محضر سفید میپوشن نه کرم شونهای بالا انداختم و گفتم :
ادامه دارد..
۲.۲K
۱۴:۴۶