👑 زن و زندگــے 👑
🪽 هوتن سریع تکون داد که حاج آقا گفت: نه دخترم باید حرفاتونو بزنین برین داخل این اتاق ببین شوهرت چی میگه... من تا لحظه آخر که همه چیز قطعی نشه صیغه طلاق رو نمیخونم با حرص نگاهی به هوتن کردم و گفتم: بله چشم از جام بلند شدم و رفتم سمت اتاق که هوتن هم پشت سرم اومد وارد اتاق شدم و با عصبانیت گفتم: چیه چی میخوای بگی؟؟ _آلا تو واقعا فکراتو کردی؟؟ +معلومه اگه فکر نکرده بودم که اینجا نبودم _ولی من اصلاً دلم نمیخواد که طلاقت بدم الا من واقعاً دوست دارم پوزخندی زدم و گفتم: از خیانت کردنت مشخص بود _میشه اونو فراموشش کنی ؟؟ همه آدما توی زندگیشون یه جاهایی اشتباه میکنن... خب منم اشتباه کردم کلافه سری تکون دادم و رو به هوتن گفتم :بچه تویه شکمشو میخوای چیکار کنی؟؟ ادامه دارد...
هوتن با حرص گفت: اگه شماها زودتر رضایت میدادین و کتایون آزاد میشد میتونستیم بچه رو بندازیم...
چون خود کتایون هم راضی به نگه داشتنش نبود +خوب بعدش چی میشد ؟؟
هوتن با تعجب گفت: بعدی نداشت دیگه کتایون میرفت پی زندگیش من و تو هم به زندگیمون ادامه میدادیم...
ابرویی بالا انداختم و گفتم :اون وقت فکر نمیکنی که خیلی پررو تشریف داری ؟؟الا چرا داری این حرفو میزنی من
واقعاً دوست دارم
+چون دوستم داری دلیل نمیشه
هر کاری بکنی ولی من پای زندگیم
بمونم فهمیدی تو بهم خیانت کردی و
از نظر من همون جا اون زندگی تموم شد...
هوتن کلافه دستشو داخل موهاش
کشید و گفت: الا برای بار آخر میگم
فکراتو کردی؟؟
+ آره
_نمیخوای برگردی سر زندگیمون؟؟
نه نمیخوام
مطمئنی دیگه ؟؟
با عصبانیت گفتم: چرا انقدر سوال میپرسی آره مطمئنم هوتن با تهدید گفت: طلاقت که بدم دیگه هیچ وقت نمیذارم پاتو بزاری توی زندگیم...
ادامه دارد...°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
۵K
۱۵:۵۴