👑 زن و زندگــے 👑
تو امشب میخوای آشپزی کنی؟؟ سری تکون دادم و گفتم؟: آره برای چی ؟؟ میثم شونهای بالا انداخت و گفت: هیچی فقط باید برم از الان بشینم دست به دامن خدا بشم که به جوونیم رحم کنه و مسموم نشم.. + هر هر بامزه خیلی به شوخیت خندیدم شوخی نیست که عزیزم واقعیتتو دارم میگم.. بیحوصله سری تکون دادم که گفت :هوتن دیگه مزاحمت نشده ؟؟ +نه چطور مگه ؟؟؟ هیچی همینجوری ازت پرسیدم فقط میخواستم ببینم سر و کلش پیدا شده یا نه؟؟ + نه از اون روز که اومده بود در خونه دیگه ندیدمش _چی میگفت اونروز؟؟ شونهای بالا انداختم و گفتم: یه مشت چرت و پرت _آیت ازش شکایت کرده؟؟؟ سری تکون دادم و گفتم :آره _خب میخاین چیکار کنین؟؟ +هیچی ...هر چی قانون در موردش تصمیم بگیره ماهم انجام میدیم... ادامه دارد..
خوب قانون خیلی راهها داره
با تعجب گفتم: مثلاً چه راههایی؟؟؟
نمیدونم هم میتونین انتقام بگیرین و هم میتونین ببخشین...
با تعجب نگاهی به میثم کردم که شونهای بالا انداخت پوزخندی روی لبم نشست و گفتم :
منظورت اینه که رضایت بدیم ؟؟من همچین حرفی نزدم فقط
میخواستم ببینم به کاری که دارین
میکنین فکر کردین یا نه..
+ حتماً فکر کردیم که داریم انجامش
میدیم
میدونم عزیز دلم درکت میکنم اما این وسط بحث یه چیز دیگه است..
عصبی گفتم: بحث چیه ؟؟میثم دستی توی موهاش کشید و گفت :بحثه کشتنه یه آدمه
+ جملههاتو درست بگو بحثه کشتنه آدما نیست بحثه قصاصه آدماست تاوان کارهایی که در حق دیگران کردن...
میدونم عزیز دلم اما یه درصد فکر
کن که کتایون اون کارو از قصد انجام
نداده اون وقت چی؟؟؟؟
+ اما اون بابامو هول داد میفهمی اینو
آره میفهمم اما وسط دعوا بودین توی دعوا که حلوا خیرات نمیکنن....
ادامه دارد...───• · · · ⌞
۲.۵K
۱۴:۲۱