👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
+سلام...صبح بخیر آشوب با خنده گفت : ظهرت بخیر خانوم.... +ساعت چنده؟؟ دوازده و نیم +وایییییی امروزم نرفتم دانشگاه .... اشکال نداره ....دو ساعت دیگه آیت و مرخص میکنن میاد با خوشحالی گفتم : واقعا؟؟؟به همین زودی ... ماهک سری تکون داد و گفت : آره حالش خوبه ...ولی خودش خاسته که مرخص بشه... آلما با خنده گفت : آیت از اولم از بیمارستان و محیطش متنفر بود......بدش میومد... از ظرفه سالاد یه تیکه کاهو برداشتم و دهنم گذاشتم که آلما گفت : برو دست و صورتتو بشور بیا یه چایی صبحانه بخور آیت تو رو ببینه اینجوری میره تو کما... ماهک چشم غره ای رفت به آلما و گفت : خدا نکنه.....این چه حرفیه آلما چشمکی بهش زد که گفتم : مسخره صورتمو شستم و موهامو شونه کردم یه دست لباسه مرتب از لباسایه آلما پوشیدم و نگاهی به رهام کردم که داشت با کامپیوتر بازی میکرد... محکم بوسش کردم و از اتاق اومدم بیرون.. نگاهی به گوشیم کردم که هیچ خبری نبود... ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
ناهار که آماده شد آیت و مامان و بابا رسیدن خونه.. با دیدنه آیت بی اراده زدم زیره گریه و گفتم: ببخشید داداش
آیت خنده ی کمرنگی کرد و گفت : چرا؟؟؟؟ مگه تقصیره تویه؟؟+آره...ببین به چه روزی افتادی
آلما بالشتی پشته آیت گذاشت و گفت : اه بس کن این بساطه آبغوره گیریتو....از دیشب مخه مارو خورده که تقصیره منه ....من مقصرم و فلان...
آیت چشم غره ای بهم رفت و گفت : هیچم تقصیره تو نیست نگرانه منم نباش من حقمو میگیرم از اون عوضی....
+برات آبمیوه بیارم؟؟_ نه گشنمه.....ناهار میخام+الان میارماشکامو پاک کردم و رفتم تو آشپزخونه...
براش یکم سوپ کشیدم و یه بشقاب برنج و گوشت.. یه لیوان آبم گذاشتم کناره سینی و براش بردم...+بیا داداش.....پاشو بشین..
آیت خودشو یکم کشید بالا که کاسه ی سوپو دادم دستش...ماهک بچه به بغل وارده اتاق شد که آیت با دیدنشون نیشش باز شد و گفت: هی عزیزم .....بیا اینجا ببینم
ادامه دارد...
۱.۹K
۵:۴۵