👑 زن و زندگــے 👑
آیت سری تکون داد و گفت: فعلاً که شده باورم نمیشه... کنار آیت نشستم و زدم زیر گریه آلما و سروش هم همونجور که شوک شده بودن داشتن ما رو نگاه میکردند که سروش رو به آیت گفت: دکترش نگفت کی به هوش میاد؟؟؟ آیت با غصه گفت ؛نه مثل اینکه وضعیتش خیلی خرابه... تویه سرش یه تیکه لخته خون ایجاد شده.. _خوب ببرنش اتاق عمل و لخته رو بردارند..آیت سری تکون داد و گفت: منم همینو گفتم اما مثل اینکه نمیشه لخته جای بدیه و دکترش اصلاً به عملش امیدی نداره... از جام بلند شدم و رفتم سمت در بیمارستان که آلما گفت : کجا میری.؟؟؟ آلا صبر کن +الان برمیگردم رفتم داخل محوطه و گوشیمو از جیبم درآوردم شماره هوتن رو گرفتم همین که یه بوق خورد بلافاصله جواب داد و گفت : الو آلا؟؟؟ +الو.؟؟ _سلام خوبی پوزخندی زدم و با عصبانیت گفتم : نه اصلاً خوب نیستم... فقط دعا کن برای بابام اتفاقی نیفته وگرنه من پدره تو و اون زنه آشغالت رو در میارم... ادامه دارد... @zan_v_zendegi
هوتن با تعجب گفت: چی شده کجایی؟؟؟؟ بابات مگه چیکار شده؟؟ با گریه گفتم: رفته توی کما..
_ خوب این به من و کتایون چه ربطی داره؟؟ با پشت دستم اشکامو پاک کردم و بیتوجه به چند نفر که داشتن نگاهم میکردن گفتم:
زنه تو هولش داد سرش خورد به جدول و رفته توی کما ازش نمیگذرم اتفاقی برای بابام بیفته باید تاوانشو پس بده...
هوتن با نگرانی گفت :الان کجایی؟؟؟ کتایون کجاست؟؟؟ نیشخندی زدم و گفتم:
زنت فعلاً توی بازداشته تا ببینم حال بابام چطور میشه ...بهتره بری توی کلانتریها دنبالش بگردی....
گوشیو قطع کردم که با صدای ماهک برگشتم عقب با تعجب داشت نگاهم میکرد و گفت:
بابا حسین چطوره حالش ؟؟؟دوباره گریم گرفت و گفتم: رفته توی کما حالش خوب نیست...
ماهک چنگی به صورتش زد و گفت: یا ابوالفضل یعنی چی به همین راحتی؟؟؟؟
ادامه دارد...
لینک کانالمون
داستان زندگیتو برامون بفرس
۳.۲K
۱۳:۴۱