👑 زن و زندگــے 👑
🩹 خب اولش که بچه بودم....از نوزادیم عمم منو نگه میداشته که مامانم میرفته سره کاربعدم بهش وابسته بودم و اومدم شیراز....دیگه عادت کردم... +چه جالب...پس باید رابطت با بچه هایه عمت خیلی خوب باشه کیان سری تکون داد و گفت : عمه از اولم شیراز عروس شد... بعده چند سالی که بچه دار نشد.. اومدن تهران که درمانو شروع کنن. منتها چند سالی موندن و هیچ نتیجه ای نگرفتن و تصمیم گرفتن دوباره برگردن شهره شوهرش... و اون موقع منم که خیلی بهش وابسته بودم اومدم... +ااخی....چقدر عمت اذیت شده _آره واسه همین منو مثله بچش دوست داره... خیلی هم دعا کرد دانشگاه شیراز قبول بشم ولی نشدم +شوهر عمت چیکار میکنه ؟؟؟؟ کیان نیم نگاهی بهم کرد که گفتم : ادامه دارد... 







فضولی کردم ؟؟کیان خندهای کرد و گفت: نه شوهرش یه مغازه عطاری داره....
وقتی من رفتم پیششون دوتاشون خوشحال بودن برام مثل پدره ..یادمه حدوداً ۱۰ یا ۱۱ ساله بودم که عمه به شوهرش گیر داده بود...
باید ازدواج کنی و بچهدار بشی اما شوهرش قبول نکرد و گفت اینمشکل ما دو نفره و خودمون هم باید حلش کنیم و هیچ وقت همازدواج نکرد...
سری تکون دادم و گفتم: میتونستن از پرورشگاه هم بچهبیارن کیان لبخندی زد و گفت :
اتفاقا میخواستن همچین کاری رو بکنن منتها نمیدونم چرا بهشون بچه ندادند ....
اون موقعها بچه بودم و بیشتر دنبال بازیگوشی بودم.. زیاد به اینجور چیزهااهمیت نمیدادم فقط یک چیزهایکمی یادمه...
+نمیری دیدن عمت؟؟؟؟؟ کیان خندهای کرد و گفت: اگه اینجا بود دوست داشتم برم منتها الان تهرانه...
ادامه دارد...
۳.۴K
۹:۲۴