👑 زن و زندگــے 👑
سرمو تکون دادم و گفتم: آخه مطمئنم بهزاد از جاش بلند شد و از پشت پنجره نگاهی به بیرون کرد و گفت: نترس اگه هوتن باشه خودمم میرم دمه در از استرس زیاد دستام داشت میلرزید... نگاهم به بهزاد بود که سریع پرده را انداخت و دوید سمت حیاط بلافاصله بابا و مامان هم پشت سرش رفتن نگاهی به آشوب کردم و گفتم: تو نترسی ها همین جا بشین.... ماهک هواشو داشته باشه شالمو از روی مبل برداشتم و سریع از خونه رفتم بیرون... هوتنو آیت دست به یقه شده بودند و بهزاد سعی میکرد که جداشون بکنه هوتن با دیدن من یقه آیت رو ول کرد که بهزاد آیت رو کشید عقب.... هوتن با عصبانیت چند قدم اومد طرفم و گفت: گمشو آماده شو بریم خونه بابا جلوم وایساد و گفت: لازم نکرده برای دختر من تعیین تکلیف کنی _آلا دختر تو نیست زن منه +چیه زن دومت رفته که یاد آلا افتادی؟؟ بهت گفتم الا هیچ جا نمیاد ... ادامه دارد... لینک کانالمون
@zan_v_zendegi داستان زندگیتو برامون بفرس
@pari_166
◺ 𝙅𝙤𝙞𝙣 𝙪𝙨:
◿


حالا هم برو خونت تا زنگ نزدم به پلیس به اندازه کافی برام آبروریزی درست کردی...
هوتن با عصبانیت انگشتشو گرفت سمتم و گفت: من رفتم با وکیل صحبت کردم تا وقتی من امضا نکنم الا نمیتونه ازم جدا بشه...
مهریهشو تمام و کمال بهش میدم اون وقت مجبوره که برگرده سر زندگیش آیت با عصبانیت گفت:
توغلط کردی... کی میخواد خواهر منو مجبور کنه که برگرده به زندگیه تو؟؟؟ هوتن پوزخندی زد و گفت:
قانون رفتم سوال کردم.. قانون مجبورش میکنه برگرده سر زندگیش...
نگاهی به بابا کردم که گفت :تو لازم نکرده به من قانون رو یاد بدی من خودم همه چیز رو بلدم هوتن...
پوزخندی زد که بابا گفت :دادنه مهریه زنت وظیفته تمام و کمالش رو باید بهش پرداخت کنی..
اون وقت میمونه تمکین کردنه آلا که در صورت تمکین نکردنش نفقش قطع میشه و تو که هیچ بزرگتر از تو هم نمیتونین دختر منو مجبور کنین برگرده سر زندگیش...
ادامه دارد...
حالا هم برو خونت تا زنگ نزدم به پلیس به اندازه کافی برام آبروریزی درست کردی...
هوتن با عصبانیت انگشتشو گرفت سمتم و گفت: من رفتم با وکیل صحبت کردم تا وقتی من امضا نکنم الا نمیتونه ازم جدا بشه...
مهریهشو تمام و کمال بهش میدم اون وقت مجبوره که برگرده سر زندگیش آیت با عصبانیت گفت:
توغلط کردی... کی میخواد خواهر منو مجبور کنه که برگرده به زندگیه تو؟؟؟ هوتن پوزخندی زد و گفت:
قانون رفتم سوال کردم.. قانون مجبورش میکنه برگرده سر زندگیش...
نگاهی به بابا کردم که گفت :تو لازم نکرده به من قانون رو یاد بدی من خودم همه چیز رو بلدم هوتن...
پوزخندی زد که بابا گفت :دادنه مهریه زنت وظیفته تمام و کمالش رو باید بهش پرداخت کنی..
اون وقت میمونه تمکین کردنه آلا که در صورت تمکین نکردنش نفقش قطع میشه و تو که هیچ بزرگتر از تو هم نمیتونین دختر منو مجبور کنین برگرده سر زندگیش...
ادامه دارد...
۳.۵K
۱۴:۴۶