👑 زن و زندگــے 👑
همه دور هم نشسته بودیم که آشوب رو به مامان گفت: سرویسی که برای آلما گرفته بودن کجاست؟؟ میخام ببینمش..از جام بلند شدم و گفتم: من میارمش کجا گذاشتینش ؟؟؟ مامان اشارهای به اتاق کرد و گفت: تمام کادوهاشو داخل گاوصندوق. گذاشتم سری تکون دادم و گفتم: خیلی خوب میرم میارمشون... همهی هدیههای آلما رو برداشتم و رفتم بیرون کنار آشوب و ماهک نشستم مشغول نگاه کردن هدیههاش بودیم که یهو زنگه خونه پشته سره هم صدا کرد... همه با تعجب نگاهی به هم کردیم که من با ترس از جام بلند شدم و گفتم : هوتنه....مطمئنم که هوتنه آیت با اخم گفت: از کجا میدونی؟؟؟ + آخه کدوم آدم احمقی اینجوری زنگ میزنه مطمئنم خودشه... آیت از جاش بلند شد و گفت: تو بگیر بشین نترس خودم میرم ماهک دستمو گرفت و گفت : بشین دیگه نگران چی هستی؟؟؟ + میترسم دوباره دست به یقه بشن... _ اصلاً از کجا میدونی هوتنه؟؟ ادامه دارد... لینک کانالمون
@zan_v_zendegi داستان زندگیتو برامون بفرس
@pari_166
سرمو تکون دادم و گفتم: آخه مطمئنم بهزاد از جاش بلند شد و از پشت پنجره نگاهی به بیرون کرد و گفت:
نترس اگه هوتن باشه خودمم میرم دمه در از استرس زیاد دستام داشت میلرزید...
نگاهم به بهزاد بود که سریع پرده را انداخت و دوید سمت حیاط بلافاصله بابا و مامان هم پشت سرش رفتن نگاهی به آشوب کردم و گفتم:
تو نترسی ها همین جا بشین....ماهک هواشو داشته باشه شالمو از روی مبل برداشتم و سریع از خونه رفتم بیرون...
هوتنو آیت دست به یقه شده بودند و بهزاد سعی میکرد که جداشون بکنه هوتن با دیدن من یقه آیت رو ول کرد که بهزاد آیت رو کشید عقب....
هوتن با عصبانیت چند قدم اومد طرفم و گفت: گمشو آماده شو بریم خونه بابا جلوم وایساد و گفت:
لازم نکرده برای دختر من تعیین تکلیف کنی _آلا دختر تو نیست زن منه
+چیه زن دومت رفته که یاد آلا افتادی؟؟ بهت گفتم الا هیچ جا نمیاد ...
ادامه دارد...
لینک کانالمون
داستان زندگیتو برامون بفرس
۳.۳K
۱۴:۲۵