👑 زن و زندگــے 👑
مخصوصا اینکه قسمتایه جلو یه سرشو رنگ کرده بود و چهرش حسابی تغییر کرده بود... عاقد خطبه عقد و خوند که آلما و سروش بله رو گفتند همه شروع کردیم به دست زدن که حلقههاشونو دست هم کردن و بقوله ماهک عسل تو دهنه همدیگه گذاشتن... خانواده ی سروش یه سرویس کامل به آلما هدیه دادن مامان و بابا هم جفت ساعته ست براشون خریده بودن... بعده دادنه کادوها باهم کلی عکس یادگاری گرفتیم و رفتیم سمته رستورانی که پدره سروش رزرو کرده بود برایه شام... بعده شام آلما و سروش رفتن بیرون و ماهم برگشتیم خونه آشوب حسابی کمرش درد گرفته بود اما چون خودش لج کرده بود و اومده بود جراته گفتنش رو به بهزاد نداشت... سریه بالشتایه کوچیکه رو کاناپه رو برداشتم و گفتم : بیا بگیر دراز بکش آشوب روی کاناپه دراز کشید که کفشهاشو از پاش درآوردم... دکمههای مانتوشو باز کردم و کمکش کردم لباسهاشو عوض کرد.... ادامه دارد... Joi
همه دور هم نشسته بودیم که آشوب رو به مامان گفت: سرویسی که برای آلما گرفته بودن کجاست؟؟
میخام ببینمش..از جام بلند شدم و گفتم: من میارمش کجا گذاشتینش ؟؟؟ مامان اشارهای به اتاق کرد و گفت:
تمام کادوهاشو داخل گاوصندوق. گذاشتم سری تکون دادم و گفتم: خیلی خوب میرم میارمشون...
همهی هدیههای آلما رو برداشتم و رفتم بیرون کنار آشوب و ماهک نشستم مشغول نگاه کردن هدیههاش بودیم که یهو زنگه خونه پشته سره هم صدا کرد...
همه با تعجب نگاهی به هم کردیم که من با ترس از جام بلند شدم و گفتم : هوتنه....مطمئنم که هوتنه
آیت با اخم گفت: از کجا میدونی؟؟؟+ آخه کدوم آدم احمقی اینجوری زنگ میزنه مطمئنم خودشه...
آیت از جاش بلند شد و گفت: تو بگیر بشین نترس خودم میرم ماهک دستمو گرفت و گفت :
بشین دیگه نگران چی هستی؟؟؟+ میترسم دوباره دست به یقه بشن..._ اصلاً از کجا میدونی هوتنه؟؟
ادامه دارد...
لینک کانالمون
داستان زندگیتو برامون بفرس
۳.۳K
۱۴:۰۴