👑 زن و زندگــے 👑
منم میخواستم همراهش برم اما به خاطر شرایط آشوب تصمیم گرفتیم که آرایشگر بیاد توی خونه و آماده بشیم.. هر چند کاره زیادی نداشتیم...یه میکاپه خیلی ساده میخاستیم بعد از ناهار بود که هممون آماده بودیم.. زنگ زدم به آلما که گفت با سروش رفتن آتلیه ۱۰ دقیقه بعد خانواده سروش رسیدن و همه با هم راه افتادیم و رفتیم به سمت محضر.. با دیدن باغ بزرگی که روبروم بود با تعجب نگاهی به ماهک کردم و گفتم: اینجاست ؟؟ ماهک سری تکون داد و گفت: آره من قبلاً برای عقده یکی از فامیلامون اینجا اومدم +چقدر قشنگه ماهک سری تکون داد و گفت: آره هنوز داخلش رو ندیدی فوق العاده زیباست با هم رفتیم داخل باغ با اینکه هوا یک کمی سرد بود اما ترجیح داده بودن که سفره عقد رو داخل آلاچیق بچینن... یه سفره عقد خیلی بزرگ و شیک بود عروس و داماد که رسیدن پشت سفره عقد وایسادن نگاهی به آلما کردم با اون لباس سفیدش و موهایی که دورش ریخته بود مثله فرشته ها شده بود... ادامه دارد... @zan_v_zendegi
مخصوصا اینکه قسمتایه جلو یه سرشو رنگ کرده بود و چهرش حسابی تغییر کرده بود...
عاقد خطبه عقد و خوند که آلما و سروش بله رو گفتند همه شروع کردیم به دست زدن که حلقههاشونو دست هم کردن و بقوله ماهک عسل تو دهنه همدیگه گذاشتن...
خانواده ی سروش یه سرویس کامل به آلما هدیه دادن مامان و بابا هم جفت ساعته ست براشون خریده بودن...
بعده دادنه کادوها باهم کلی عکس یادگاری گرفتیم و رفتیم سمته رستورانی که پدره سروش رزرو کرده بود برایه شام...
بعده شام آلما و سروش رفتن بیرون و ماهم برگشتیم خونه آشوب حسابی کمرش درد گرفته بود اما چون خودش لج کرده بود و اومده بود جراته گفتنش رو به بهزاد نداشت...
سریه بالشتایه کوچیکه رو کاناپه رو برداشتم و گفتم : بیا بگیر دراز بکش آشوب روی کاناپه دراز کشید که کفشهاشو از پاش درآوردم...
دکمههای مانتوشو باز کردم و کمکش کردم لباسهاشو عوض کرد....
ادامه دارد...
Joi
۳.۸K
۱۴:۳۴