👑 زن و زندگــے 👑
چقدر آدم پررو و وقیحی بود حسابی گرمم شده بود پنجره اتاق رو باز کردم و چند تا نفس عمیق کشیدم تا حالم سر جاش بیاد نمیخواستم با این قیافهی برافروخته برم پایین... روی تخت نشستم که ضربهای به در اتاق خورد +بفرمایید میثم وارد اتاقم شد و گفت: خوبی آلا ؟؟ سری تکون دادم و گفتم: آره.. _پس چرا نمیای پایین؟؟ + الان میخواستم بیام گوشیمو روی سکوت گذاشتم و زدم به شارژ از جام بلند شدم و با میثم رفتیم پایین.. تا آخر شب خاله و مامان حسابی با همدیگه گرم گرفته بودن و خوشحالی از تو چشمای مامان مشخص بود آخر شب بود که مهمونا رفتن و قضیه زنگ زدن هوتن رو به بابا گفتم که گفت حتماً به آقای ساعدی گزارش میده.. با حالی خراب رفتم توی اتاقم تا بلکه یکم بخوابم و اعصابم آروم بشه. یه هفته به سرعت برق و باد گذشت و روزه عقده آلما رسید از صبح رفته بود آرایشگاه.. ادامه دارد... @zan_v_zendegi
منم میخواستم همراهش برم اما به خاطر شرایط آشوب تصمیم گرفتیم که آرایشگر بیاد توی خونه و آماده بشیم..
هر چند کاره زیادی نداشتیم...یه میکاپه خیلی ساده میخاستیم بعد از ناهار بود که هممون آماده بودیم..
زنگ زدم به آلما که گفت با سروش رفتن آتلیه ۱۰ دقیقه بعد خانواده سروش رسیدن و همه با هم راه افتادیم و رفتیم به سمت محضر..
با دیدن باغ بزرگی که روبروم بود با تعجب نگاهی به ماهک کردم و گفتم: اینجاست ؟؟
ماهک سری تکون داد و گفت: آره من قبلاً برای عقده یکی از فامیلامون اینجا اومدم +چقدر قشنگه ماهک سری تکون داد و گفت:
آره هنوز داخلش رو ندیدی فوق العاده زیباست با هم رفتیم داخل باغ با اینکه هوا یک کمی سرد بود اما ترجیح داده بودن که سفره عقد رو داخل آلاچیق بچینن...
یه سفره عقد خیلی بزرگ و شیک بود عروس و داماد که رسیدن پشت سفره عقد وایسادن
نگاهی به آلما کردم با اون لباس سفیدش و موهایی که دورش ریخته بود مثله فرشته ها شده بود...
ادامه دارد...
@zan_v_zendegi
۳.۸K
۱۴:۰۵