👑 زن و زندگــے 👑
آره آقای ساعدی هوتن پوزخندی زد و گفت: خوبه وکیلایه جوونی رو هم تور میزنی با عصبانیت گفتم: حرفه دهنت رو بفهم.. مراقب حرف زدنت باش تو زنه منی حق نداری با مرده غریبه حرف بزنی +من زنت نیستم اومدم خونه بابام و تا چند وقت دیگه هم طلاقمو ازت میگیرم.. هوتن خندهای کرد و گفت : نمیتونی از من جدا بشی طلاقت نمیدم... آلا مهریتو میدم اما ولت نمیکنم و تا موهات رنگ دندونات بشه باید زن من بمونی... + برو گمشو آشغال عوضی چی از جونم میخوای تو که به عشقت رسیدی ؟ هوتن با پررویی گفت : کتایون جایه خودش رو داره تو جایه خودت رو...عاشق کتایونم اما تو رو هم خیلی دوست دارم و نمیخوام از دستت بدم... با عصبانیت گفتم: خیلی پررویی آشغاله عوضی گوشی رو قطع کن و دیگه هم بهم زنگ نزن.. وگرنه ازت شکایت میکنم... هوتن خواست چیزی بگه که بدون توجه بهش گوشیو قطع کردم از شدت عصبانیت تمام بدنم میلرزید.. ادامه دارد... @zan_v_zendegi
چقدر آدم پررو و وقیحی بود حسابی گرمم شده بود پنجره اتاق رو باز کردم و چند تا نفس عمیق کشیدم تا حالم سر جاش بیاد نمیخواستم با این قیافهی برافروخته برم پایین...
روی تخت نشستم که ضربهای به در اتاق خورد +بفرمایید میثم وارد اتاقم شد و گفت:
خوبی آلا ؟؟سری تکون دادم و گفتم: آره.._پس چرا نمیای پایین؟؟
+ الان میخواستم بیام گوشیمو روی سکوت گذاشتم و زدم به شارژ از جام بلند شدم و با میثم رفتیم پایین..
تا آخر شب خاله و مامان حسابی با همدیگه گرم گرفته بودن و خوشحالی از تو چشمای مامان مشخص بود
آخر شب بود که مهمونا رفتن و قضیه زنگ زدن هوتن رو به بابا گفتم که گفت حتماً به آقای ساعدی گزارش میده.. با حالی خراب رفتم توی اتاقم تا بلکه یکم بخوابم و اعصابم آروم بشه.
یه هفته به سرعت برق و باد گذشت و روزه عقده آلما رسید از صبح رفته بود آرایشگاه..
ادامه دارد...
@zan_v_zendegi
۳.۶K
۱۳:۴۳