👑 زن و زندگــے 👑
هیچی به سلامتی همه چی خوبه نفس راحتی کشیدم و گفتم : خب خدا رو شکر چرا انقدر طول کشید؟؟ سروش کلافه گفت: نمیدونم بابا مثل اینکه مشکلی برای دستگاههاشون پیش اومده بود ۱۰ دقیقه دیگه میرسیم خونه + باشه زودتر بیاین منتظریم گوشیو قطع کردم و رفتم پایین خبرو به مامان دادم که خیالش راحت شد.. نیم ساعت بعد آلما و سروش رسیدن و با اصرارهای مامان سروش وارد خونه شد معذب یه گوشه نشسته بود براش چای بردم و با خنده کنارش نشستم و گفتم: خوبی؟؟ مرسی بد نیستم ابرویی بالا انداختم و آهسته گفتم: یادمه اینقدر خجالتی نبودی ها.. سروش بلافاصله لبشو گاز گرفت و آروم گفت: ساکت باش آلا میخوای سرمو به باد بدی؟؟ خندهای کردم که مامان گفت : آلا جان برای آقا سروش شیرینی ببر +چشم از جام بلند شدم دیسی شیرینی رو برداشتم که آلما از پلهها اومد پایین شومیزه لیمویی رنگی را تنش کرده بود.. موهاشو به یک طرف شونش انداخته بود وکنار سروش نشست که گفتم :از محضر وقت گرفتین؟؟ ادامه دارد...
آلما سری تکون داد و گفت :دو تا محضر رفتم که سفره عقدش زیاد قشنگ نبود عصر دوباره با هم میریم چند تا محضر دیگر رو هم نگاه میکنیم...
+خب میتونی توی خونه عقد کنی.. زنگ میزنیم بیان سفره بشینن اونم طبق سلیقه خودت..
آلما نگاهی به مامان کرد و گفت: اینم نظر خوبیه منتها خیلی ریخت و پاش داره مامان سری تکون داد و گفت:
آره اول برو چند تا محضر دیگر رو ببین اگه نظرت نگرفت اون وقت برنامه رو عوض میکنیم و تویه خونه مراسمه عقد رو برگزار میکنیم....
سروش خواست بره که مامان برای ناهار نگهش داشت آلما و سروش مشغول حرف زدن بودند...
که رفتم توی آشپزخونه و کمک مامان کردم سالاد رو درست کردم که بابا هم از راه رسید..
با دیدن سروش اول تعجب کرد که خندم گرفت عادت نداشت کس دیگهای رو توی خونه ببینه بعد ناهار سروش و آلما رفتن بیرون تا به قول خودشون چند تا محضر رو ببینند..
منم رفتم سمت اتاق تا بشینم یکم از جزوههام رو بخونم.. هفته ی دیگه چند تا امتحان داشتم...
ادامه دارد...
۵.۹K
۲۱:۴۲