👑 زن و زندگــے 👑
سری تکون دادم و گفتم: فعلاً که به همین راحتی اتفاق افتاده فقط دعا کن که زودتر به هوش بیاد _ دکتر چی میگه؟؟؟ +با ما که صحبت نکرد اما با آیت و مامان حرف زده... آیت میگه هیچ امیدی بهش ندارن.... مثل اینکه ضربه خیلی بدی به پشت سرش وارد شده... ماهک وا رفته روی نیمکت نشست... نگاهی به کارن کردم که توی بغلش آهسته خوابیده بود. +پاشو برو خونه منم میرم داخل پیش بابا... رفتم داخل بیمارستان با دیدن آلما که گریه میکرد رفتم طرفش و گفتم : نمیدونی بابا رو کجا بردن؟؟؟ آلما سری چکون داد و گفت: آره اما اجازه ملاقات نداره فقط از پشت شیشه میتونیم ببینیمش.. + کجاست ؟؟ _همین سالنو برو تا آخر سمت چپ خودت میبینی سری تکون دادم و رفتم جایی که آلما اشاره کرده بود... آیت با گریه پشت شیشه وایساده بود و بابا رو نگاه میکرد با پاهای لرزون رفتم جلو... از پشت شیشه نگاهی بهش کردم که اشکام راه افتادندم آیت با خشم گفت: ادامه دارد... لینک کانالمون
@zan_v_zendegi داستان زندگیتو برامون بفرس
@pari_166
🤍
اگه بابا به هوش نیاد اگه اتفاقی براش بیفته از خون اون زنه نمیگذرم بیچارهاش میکنم...
همونجور که گریه میکردم گفتم: همش تقصیره منه آیت نگاهی بهم کرد و گفت:
تو این وسط چیکارهای؟؟ چه ربطی به تو داره آخه+ ببین داداش همه این اتفاقا بخاطره من افتاد اینکه الان بابا روی اون تخت خوابیده مقصرش منم...
اگه سر زندگیم میموندم اینجوری نمیشد.. آیت با عصبانیت گفت: یعنی چی میموندی سر زندگیت؟؟؟
میخواستی با یه هوو زندگی کنی اشکامو پاک کردم و گفتم: بهتر از اینه که بابا رو توی این حال و روز ببینم...
آیت اگه اتفاقی براش بیفته خودمو میکشم میدونی که تحمل دوری از بابا رو ندارم....
به هوش میاد بابا آدم قویی
هستش مطمئنم که به هوش میاد
یک ساعتی میشد که با آیت پشت شیشه وایساده بودیم..
از حال و روز مامان هم خبر نداشتم
که با صدای میثم برگشتم سمتش
سلام آلا خوبی؟؟؟
ادامه دارد...🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷
لینک کانالمون
@Harfe_Delll
داستان زندگیتو برامون بفرس
@pari_166
اگه بابا به هوش نیاد اگه اتفاقی براش بیفته از خون اون زنه نمیگذرم بیچارهاش میکنم...
همونجور که گریه میکردم گفتم: همش تقصیره منه آیت نگاهی بهم کرد و گفت:
تو این وسط چیکارهای؟؟ چه ربطی به تو داره آخه+ ببین داداش همه این اتفاقا بخاطره من افتاد اینکه الان بابا روی اون تخت خوابیده مقصرش منم...
اگه سر زندگیم میموندم اینجوری نمیشد.. آیت با عصبانیت گفت: یعنی چی میموندی سر زندگیت؟؟؟
میخواستی با یه هوو زندگی کنی اشکامو پاک کردم و گفتم: بهتر از اینه که بابا رو توی این حال و روز ببینم...
آیت اگه اتفاقی براش بیفته خودمو میکشم میدونی که تحمل دوری از بابا رو ندارم....
به هوش میاد بابا آدم قویی
هستش مطمئنم که به هوش میاد
یک ساعتی میشد که با آیت پشت شیشه وایساده بودیم..
از حال و روز مامان هم خبر نداشتم
که با صدای میثم برگشتم سمتش
سلام آلا خوبی؟؟؟
ادامه دارد...🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷
لینک کانالمون
داستان زندگیتو برامون بفرس
۳.۳K
۱۴:۱۱