عکس پروفایل 👑 زن و زندگــے 👑👑
۸.۶ هزار عضو

👑 زن و زندگــے 👑

وقتی حال یه زن خوبهundefined حال یه زندگی خوبهundefinedاینجا با آموزشهای کانال و تجربیات خانمها یاد میگیریم چطور یه زندگی شاد داشته باشیم.هم آموزش هم خنده و سرگرمیundefined
کانالی شاد ومتفاوت🥰
شرایط ارسال تجربه،خاطره ،سوتی،و...undefinedundefinedhttps://ble.ir/khateratee_man
👑 زن و زندگــے 👑
undefined undefined undefined undefined undefined undefined هوتن با تعجب گفت: چی شده کجایی؟؟؟؟ بابات مگه چیکار شده؟؟ با گریه گفتم: رفته توی کما.. _ خوب این به من و کتایون چه ربطی داره؟؟ با پشت دستم اشکامو پاک کردم و بی‌توجه به چند نفر که داشتن نگاهم می‌کردن گفتم: زنه تو هولش داد سرش خورد به جدول و رفته توی کما ازش نمی‌گذرم اتفاقی برای بابام بیفته باید تاوانشو پس بده... هوتن با نگرانی گفت : الان کجایی؟؟؟ کتایون کجاست؟؟؟ نیشخندی زدم و گفتم: زنت فعلاً توی بازداشته تا ببینم حال بابام چطور میشه ...بهتره بری توی کلانتریها دنبالش بگردی.... گوشیو قطع کردم که با صدای ماهک برگشتم عقب با تعجب داشت نگاهم می‌کرد و گفت: بابا حسین چطوره حالش ؟؟؟ دوباره گریم گرفت و گفتم: رفته توی کما حالش خوب نیست... ماهک چنگی به صورتش زد و گفت: یا ابوالفضل یعنی چی به همین راحتی؟؟؟؟ ادامه دارد... لینک کانالمونundefinedundefined @zan_v_zendegi داستان زندگیتو برامون بفرسundefinedundefined @pari_166
undefined undefined undefined
undefined undefined
undefined


سری تکون دادم و گفتم: فعلاً که به همین راحتی اتفاق افتاده فقط دعا کن که زودتر به هوش بیاد_ دکتر چی میگه؟؟؟
+با ما که صحبت نکرد اما با آیت و مامان حرف زده... آیت میگه هیچ امیدی بهش ندارن....
مثل اینکه ضربه خیلی بدی به پشت سرش وارد شده... ماهک وا رفته روی نیمکت نشست... نگاهی به کارن کردم که توی بغلش آهسته خوابیده بود.
+پاشو برو خونه منم میرم داخل پیش بابا... رفتم داخل بیمارستان با دیدن آلما که گریه می‌کرد رفتم طرفش و گفتم :
نمی‌دونی بابا رو کجا بردن؟؟؟آلما سری چکون داد و گفت: آره اما اجازه ملاقات نداره فقط از پشت شیشه می‌تونیم ببینیمش..
+ کجاست ؟؟_همین سالنو برو تا آخر سمت چپ خودت می‌بینی سری تکون دادم و رفتم جایی که آلما اشاره کرده بود...
آیت با گریه پشت شیشه وایساده بود و بابا رو نگاه می‌کرد با پاهای لرزون رفتم جلو...
از پشت شیشه نگاهی بهش کردم که اشکام راه افتادندم آیت با خشم گفت:

ادامه دارد...

لینک کانالمونundefinedundefined@zan_v_zendegi
داستان زندگیتو برامون بفرسundefinedundefined@pari_166
undefined۳۲
undefined۳

۳.۲K

۱۳:۵۶