👑 زن و زندگــے 👑
چیه چی میخوای دیگه؟؟ که با شنیدن صدای کیان یهو آروم شدم + کیان تویی ؟؟؟سلام حالت خوبه چی شده کسی مزاحمت شده؟؟؟ + چیزی نیست .....خوبم تو خوبی ؟؟ کیان با نگرانی گفت: آره .... +چیزی شده این وقت شب زنگ زدی؟؟ نه مگه حتماً باید اتفاقی افتاده باشه زنگ زدم حالت رو بپرسم.. نفس راحتی کشیدم و گفتم: خیلی ممنون که به فکرمی حالم خوبه تو چطوری؟؟؟ من خوبم اما صدایه تو فکر نکنم زیاد خوب باشه پوزخندی زدم و گفتم: نمیخوام راجع بهش حرف بزنم بسیار خوب اما بعداً باید بهم بگی چی شده خنده بیحالی کردم و گفتم :باشه...بذارش برایه بعد یکم با کیان حرف زدم و گوشیو قطع کردم... حال و حوصله کیان رو هم نداشتم اعصابم بدجوری به هم ریخته بود و تنها شانسی که آورده بودم این بود که آلما و سروش سر نرسیدن... وگرنه خدا میدونست چقدر جلوی سروش خجالت زده میشدم شب خوابو خاموش کردم و پتو رو کشیدم روی سرم تا زودتر خوابم ببره و انقدر الکی فکر و خیال نکنم. . ادامه دارد... لینک کانالمون
@zan_v_zendegi داستان زندگیتو برامون بفرس
@pari_166
آخرین جواب سوال رو نوشتم و برگه رو تحویل استاد دادم و بدون توجه به تقلاهای شادی که میخواست بهش تقلب برسونم از کلاس رفتم بیرون...
این روزا حالم خیلی بد بودــحال و حوصله هیچکس رو نداشتم حتی کیان که این روزا سعی میکرد بیشتر بهم نزدیک بشه...
یه جورایی ازش فاصله میگرفتم و میفهمیدم که ناراحت شده... یه تاکسی گرفتم و رفتم سمت خونه...
امشب خونه خاله دعوت بودیم تصمیم گرفتم نرم که با اصرارهای مامان مجبوری قبول کردم..جلویه در خونه از تاکسی پیاده شدم..
کرایشو حساب کردم که با شنیدن صدای زنی برگشتم عقب با دیدنه کتایون ابروهام رفت بالا و گفتم:
چی میخوای ؟؟_اومدم باهات حرف بزنم نگاهی به سر تا پاش کردم یه بارونی نسکافهای رنگ...
همراه با بوت و کیف ستش تنش کرده بود و شال و شلوار مشکی هم پاش بود که حسابی خوشتیپ شده بود...
با این فکری که اومد تو سرم اخمیکردم و گفتم: بگو کارتو...کتایون با تعجب گفت :
ادامه دارد...
۳.۱K
۱۳:۳۳