👑 زن و زندگــے 👑
نازی کولهشو برداشت و گفت: خیلی خوب پس بیا با هم بریم.. بچهها خداحافظی کردن و از کلاس زدن بیرون... از کلاس رفتم بیرون و هزینه اردو رو حساب کردم و بیحوصله برگشتم تو کلاس.. سرمو روی میز گذاشتم و شروع کردم به زمزمه کردن آهنگی با ویبره گوشیم به خودم اومدم و نگاهی به صفحه گوشیم کردم با دیدن اسم هوتن اخمام رفت تو هم.... نفس عمیقی کشیدم و تماس رو قطع کردم که دوباره بهم زنگ زد انقدر به صفحه گوشی نگاه کردم تا تماس قطع شد گوشی و سایلنت کردم و گذاشتم تو کیفم... با ورود کیان به کلاس هل زده نگاهمو ازش گرفتم که گفت: سلام خوبی؟؟ + سلام ممنون کیان چند قدم اومد جلو و روبروی میز وایستاد و گفت: ازم دلخوری؟؟ نگاهی بهش کردم و گفتم : نه چرا باید ناراحت باشم ؟؟ کیان شونهای بالا انداخت و گفت :نمیدونم فکر میکنم ازم دلخوری چون ازم فاصله میگیری و حتی نگاهم نمیکنی... ادامه
به زور خندهای کردم و گفتم: نه اصلاً ناراحت نیستم ببخشید من باید برم سریع از جام بلند شدم و کولمو برداشتم...
که کیان دستاشو تو جیب شلوارش کرد و گفت: یهو یادت افتاد که باید بری و کار داری؟؟؟
با اخم نگاهش کردم و گفتم آره کار دارم کیان خندهای کرد و گفت یادت نره که من یه روانشناسم و رفتارهای آدما رو میفهمم...
نگاهمو ازش گرفتم که گفت: حالا میدونم که ازم دلخوری سری تکون دادم و گفتم:
واقعاً ناراحت نیستم...کیان یه تایه ابروشو داد بالا و گفت: اینو جدی میگی ؟؟
سری تکون دادم که کیان گفت اگه ناراحت نیستی بعد کلاس با هم بریم بیرون...
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: بریم بیرون ؟؟کیان سری تکون داد و گفت: آره مثل دوتا دوست با هم میریم بیرون...
ادامه دارد..
۱.۹K
۱۴:۴۸