عکس پروفایل 👑 زن و زندگــے 👑👑
۸.۶ هزار عضو

👑 زن و زندگــے 👑

وقتی حال یه زن خوبهundefined حال یه زندگی خوبهundefinedاینجا با آموزشهای کانال و تجربیات خانمها یاد میگیریم چطور یه زندگی شاد داشته باشیم.هم آموزش هم خنده و سرگرمیundefined
کانالی شاد ومتفاوت🥰
شرایط ارسال تجربه،خاطره ،سوتی،و...undefinedundefinedhttps://ble.ir/khateratee_man
👑 زن و زندگــے 👑
undefined    undefined     undefined     undefined    undefined    undefined     undefined     undefined undefined    undefined     undefined undefined    undefined undefined    undefined undefined undefined +ببخشید استاد داشتم با آقای رضایی حرف می‌زدم. _خیلی خوب برو بشین سر جات کیان از جلوی میزمون رد شد و درست پشت سر من نشست... بوی عطرش پیچید زیر دماغم که بی‌اراده اخمامو کشیدم تو هم دیگه نمی‌خواستم بهش فکر کنم تمام حواسمو جمع کردم تا به حرف‌های استاد که داشت درس می‌داد گوش بدم... کلاس که تموم شد نازی از جاش بلند شد و گفت :دانیال اومده دنبالم تا بریم بیرون کلاس بعدیو نمیام... شادی هم با خوشحالی کیفشو برداشت و گفت :چه جالب منم باید برم خونه امشب مهمون داریم و مامانم تاکید کرده که زود برم... با کنجکاوی نگاهی بهش کردم و گفتم :خواستگاره شادی لبخندی زد و گفت : آره از کجا فهمیدی ؟؟ نازی با خنده گفت : از برق تو چشمات.. _گمشو دیوونه اتفاقاً اصلاً خودم دوست ندارم اما چون خواستگاره دوست بابامه مجبورم که امشب برم و خیلی خانومانه رفتار کنم... ادامه دارد..‌undefinedundefined
undefined    undefined     undefined     undefined   undefined    undefined     undefined     undefinedundefined    undefined     undefinedundefined    undefinedundefined    undefinedundefinedundefined



نازی کوله‌شو برداشت و گفت: خیلی خوب پس بیا با هم بریم..بچه‌ها خداحافظی کردن و از کلاسزدن بیرون...
از کلاس رفتم بیرون و هزینه اردو رو حساب کردم و بی‌حوصله برگشتم تو کلاس..
سرمو روی میز گذاشتم و شروع کردم به زمزمه کردن آهنگی با ویبره گوشیم به خودم اومدم و نگاهی به صفحه گوشیم کردم با دیدن اسم هوتن اخمام رفت تو هم....
نفس عمیقی کشیدم و تماس رو قطع کردم که دوباره بهم زنگ زد انقدر به صفحه گوشی نگاه کردمتا تماس قطع شد گوشی و سایلنت کردم و گذاشتم تو کیفم...
با ورود کیان به کلاس هل زده نگاهمو ازش گرفتم که گفت: سلام خوبی؟؟+ سلام ممنون
کیان چند قدم اومد جلو و روبروی میز وایستاد و گفت: ازم دلخوری؟؟ نگاهی بهش کردم و گفتم :
نه چرا باید ناراحت باشم ؟؟کیان شونه‌ای بالا انداخت و گفت :نمی‌دونم فکر می‌کنم ازم دلخوری چون ازم فاصله می‌گیری و حتی نگاهم نمی‌کنی...

ادامه
undefined۳

۱.۹K

۱۴:۴۸