👑 زن و زندگــے 👑
🪽 آخرین نگاهمو توی آینه به خودم انداختم شال کرم رنگی رو سرم کردم و نفس عمیقی کشیدم.... جدا از اینکه خوشحال بودم کلی هم استرس داشتم امروز وقت محضر داشتیم برای طلاق... در اتاقم باز شد و آلما وارد اتاق شد با دیدنم گفت :آماده شدی؟؟ + آره آمادهام بریم _چقدر رنگت پریده حداقل یه آرایشی میکردی...کلافه نگاهی به آلما کردم و گفتم :بیخیال من شو امروز اصلاً حال و حوصلهاش رو ندارم.. آلما سری تکون داد و گفت: خیلی خب پس بیا بریم +آلما؟؟ _جانم چیزی شده؟؟ سری تکون دادم و گفتم : درو ببند بیا تو کارت دارم آلما در اتاق رو بست و گفت : چیزی شده آلا؟؟ + آره باید باهات حرف بزنم _خب بگو +چیزه راستش من نمیدونم دارم کار درستی میکنم یا نه؟؟ ادامه دارد... °°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
آلما با تعجب گفت: نکنه پشیمون شدی؟؟ آره ؟؟+نه اصلاً اینجوری که فکر میکنی نیست
_الا به من راستشو بگو واقعاً تصمیمتو گرفتی میخوای از هوتن جدا بشی یا نه؟؟ اگه پشیمون شدی همین الان بهم بگو باشه؟؟
سری تکون دادم و گفتم :نه آلما اصلاً بحث پشیمونی نیست من واقعاً تصمیممو گرفتم و هوتن دیگه توی قلبم هیچ جایی نداره فقط از عواقب کاری که میخوایم بکنیم میترسم....
_نگران نباش پاشو بریم +به نظرت دعوا نمیشه؟؟ آلما نگاهی بهم کرد و گفت:
معلومه که دعوا میشه بالاخره یه بحثی این وسط پیش میاد اما مهم اینه که تو طلاقتو از هوتن بگیری باشه ؟؟؟
فقط همین مهمه حالا هم پاشو بریم به چیز دیگه فکر نکن.. کیفمو برداشتم و با هم از اتاق رفتیم بیرون مامان با دیدنمون گفت :
باز کجا شال و کلاه کردین دارین میرین؟؟ نیم نگاهی به آلما کردم که گفت:
یه لباس دیدم میخوام آلا بیاد برام نظر بده مامان سری تکون داد و گفت :خیلی خوب برین زودم بیاین برای ناهار دیر نکنینها باشه...
ادامه دارد...°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
۵.۳K
۱۵:۴۳