👑 زن و زندگــے 👑
🪽 آیت پوزخندی زد و گفت :خاک بر سرت کنن که به خاطر رسیدن به یه پسر داری از خون بابات میگذری... با گریه گفتم: به خدا اینجوری که فکر میکنی نیست داداش اصلاً گور بابای کیان خوبه؟؟؟ اصلاً من رابطمو با کیان به هم میزنم حرف من یه چیز دیگه است آیت با عصبانیت گفت: حرفت چیه ؟؟ +من نمیتونم ببینم یه نفر دیگه این وسط کشته بشه حالا اون آدم هرکی که میخواد باشه.. آیت نگاهی به مامان کرد و گفت: نظر تو چیه؟؟ برگشتم سمت مامان و نگاهی بهش کردم که بدون توجه به من و آلما گفت: من نظرم با تویه پسرم هرچی که بگی برای من حجته.. آلما با بهت گفت : یعنی چی مامان؟؟ نظر خودت رو بگو چیکار به آیت داری ؟؟مامان با گریه گفت : چطور میتونین از خون پدرتون بگذرین ها؟؟ وضعیت زندگی خودمونو نمیبینین هر کدومتون که از راه میاین اول یه دور خونه رو نگاه میکنین تا باباتون رو پیدا کنین اشکامو با پشت دست پاک کردم که مامان گفت: ادامه دارد... °°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
الا خجالت نمیکشی که میخوای به قاتلش رضایت بدی؟؟ آلما گفت : رضایت دادن که خجالت کشیدن نمیخواد...
دله بزرگ میخواد که هیچ کدوم از شماها ندارین مخصوصاً تو آیت کتایون که قصاص بشه مطمئن باش خونش گردن توئه و حتی مامان هم این وسط بی تقصیره ...
چون فقط تحت تاثیر حرفها و کارای تو قرار گرفته...آلما با عصبانیت کیفشو برداشت و از پلهها رفت بالا خواستم برم دنبالش که آیت گفت:
اگه تو همه دردت رسیدن به اون پسر است نگران نباش من طلاق تو از هوتن میگیرم..
پوزخندی روی لبم نشست + همونجور که بهت گفتم آیت الانم میگم من برای سود و نفع خودم این حرفو نمیزنم...
واقعاً دل کشته شدن یه نفر رو ندارم مخصوصاً مادری که از نوزادش جدا بشه...
از پلهها رفتم بالا و وارد اتاقم شدم لباسامو با حرص و عصبانیت درآوردم و مستقیم رفتم سمت حموم...
ادامه دارد...°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
۲.۹K
۱۳:۵۳