عکس پروفایل 👑 زن و زندگــے 👑👑
۸.۶ هزار عضو

👑 زن و زندگــے 👑

وقتی حال یه زن خوبهundefined حال یه زندگی خوبهundefinedاینجا با آموزشهای کانال و تجربیات خانمها یاد میگیریم چطور یه زندگی شاد داشته باشیم.هم آموزش هم خنده و سرگرمیundefined
کانالی شاد ومتفاوت🥰
شرایط ارسال تجربه،خاطره ،سوتی،و...undefinedundefinedhttps://ble.ir/khateratee_man
👑 زن و زندگــے 👑
undefined undefined undefined undefined undefined undefined آلما تند تند سرشو تکون داد و گفت :آره اینجوری خیلی خیلی بهتره بریم پایین دستشو گرفتم و با هم رفتیم پایین که ماهک با دیدن آلما شروع کرد به کل کشیدن.. نگاهی به آلما کردم و رنگ خجالت رو توی صورتش دیدم.. نیم ساعتی گذشته بود که بالاخره مهمونا رسیدن... آیت درو باز کرد و راهنماییشون کرد داخل خونه آلما کنارم وایساده بود نگاهی بهش کردم که گفت :خوبم ؟؟ +آره نگران نباش همه چیز خوب پیش میره اول از همه یه مرد خیلی پیر که حدس میزدم پدر بزرگش باشه وارده خونه شد.. پشت سرش پدر مادرش و بعد هم خواهر و خود سروش وارد خونه شدند دسته گل خیلی قشنگی دست سروش بود که اومد جلو و دسته گل رو به سمت آلما گرفت... دسته گل رو از آلما گرفتم و آهسته گفتم :برو کنار مامان بشین نگاهی به سروش کردم کت شلوار مشکی تنش کرده بود و موهاش رو طبق روز کوتاه کرده بود و به بالا حالت داده بود... حسابی خوشتیپ شده بود دسته گل رو روی اپن گذاشتم و برگشتم پیش ماهک نشستم... جو سنگینی به وجود اومده بود که پدربزرگ سروش نگاهی به بابا کرد و شروع کرد به حرف زدن.. ادامه دارد...
undefined undefined undefined
undefined undefined
undefined


آیت هم با نگاه دقیقی سروش رو برانداز می‌کرد که باعث شده بود سروش با خجالت سرشو بندازه پایین مادر سروش رو به مامان گفت :
همین دوتا دختر خانوم گل رو دارین؟؟؟ مامان خنده‌ای کرد و گفت: نخیر ایشون عروسم هستند.ماهک جان ایشونم آلا دخترم و یک دختر دیگه هم دارم که متاسفانه امشب نتونست بیاد...
بارداره و دکتر بهش استراحت مطلق داده مادر سروش سری تکون داد و گفت: انشالله خدا بهشون سلامتی بده..
خیلی ممنونم
مادر سروش نگاهی بهم کرد و گفت:
از آلما جان بزرگتر هستی شما ؟؟
سری تکون دادم و گفتم:
نه آلما از من بزرگتره

آها پس شما هنوز مجردین
با این حرفش یهو خشک شدم نمی‌دونستم چی باید جوابش رو بدمنگاهی به مامان کردم که مامان گفت:
نخیر دخترم ازدواج کردن منتها یکم مشکل براشون پیش اومده فعلا اینجا هستن تا ببینیم خدا چی می‌خواد مادر سروش سری تکون داد و گفت :
بله متاسفم خبر نداشتم... انشالله که هرچی صلاحه پیش بیاد لبخندی بهم زد که مجبوری با لبخندی جوابشو دادم...

ادامه دارد...
undefined۷۴

۵.۷K

۵:۴۷