👑 زن و زندگــے 👑
🪽 الا احساس میکنم این روزا خیلی شدید افسرده شدی... پوزخندی زدم که گفت: اینو جدی میگم و من برات نگرانم + خب الان باید چیکار کنم؟؟؟؟ میدونم که خیلی به پدرت وابسته بودی و مرگش خیلی یهویی اتفاق افتاد اما دلیل نمیشه از تمام کار و زندگیت بزنی و فقط براش عزاداری کنی... سری تکون دادم و گفتم: من فقط برای بابا عزاداری نمیکنم پس چی؟؟؟ چرا اینجوری شدی؟؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم : مسئله فقط بابا نیست بغض کردم و گفتم : من دیگه خسته شدم کیان ...از این حال و روزم از این بلاتکلیفی خسته شدم اصلاً از همین رابطه بین خودمون هم خسته شدم.. کیان با تعجب گفت: آخه چرا؟؟ شونهای بالا انداختم و گفتم :آخه وضعیتمونو ببین من و تو همدیگرو دوست داریم... اما این دوست داشتن ممنوع است من هنوز شوهر دارم و از اینکه اینجا کنار تو نشستم احساس گناه میکنم با اینکه احساسی به هوتن ندارم اما از خودم بدم میاد.... ادامه دارد...
تو حتی جرات نمیکنی دست منو بگیری چون میدونی اسمم هنوز تو شناسنامه یه آدم دیگه است به نظرت این درسته؟؟؟؟
کیان سری تکون داد و گفت: آلا بخوای اینجوری فکر کنی فقط خودتو عذاب میدی....
+تو بهم بگو چیکار کنم تا از این بلاتکلیفی در بیام کیان با جدیت گفت؛ من درستش میکنم
+آخه چه جوری؟؟؟_ نگران نباش میخوام برم با هوتن حرف بزنم با تعجب گفتم: دیوونه شدی ؟؟
میخوای چی بهش بگی _همین وضعیت بینمونو و رابطه ای که با هم داریم و جرات نمیکنیم علنیش کنیم...
پوزخندی زدم و گفتم :تو فکر کردی که هوتن به خاطره کتایونه که منو طلاق نمیده؟؟
کیان سری تکون داد و گفت: پس اگه غیر اینه برای چیه؟؟؟+مثل اینکه اصلاً نشناختیش
کیان با تعجب نگاهم کرد که گفتم: هوتن تنها حرفش اینه که کتایون وقتی آزاد بشه طلاقش میده و من برگردم سر زندگیم..
ادامه دارد...°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
۲.۶K
۱۳:۴۹