👑 زن و زندگــے 👑
حتی یه دفعه اسم آشوب رو به زبون نیاورده خب هر زن دیگهای هم باشه ناراحت میشه.. حالا انشالله که بیاد دنبالشو برن خونشون و با هم آشتی کنن +آره انشالله صبح با صدای گوشیم چشمامو باز کردم آلارمشو قطع کردم و از اتاق رفتم بیرون... داخل سرویس آبی به صورتم زدم زیر چشمام حسابی گود شده بود به خاطر گریههای بیوقفه این چند روز ... مانتو و مقنعه مشکیمو سرم کردم و کولمو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون آلما هم بیدار بود و داشت لباس میپوشید... رفتم پایین که دیدم مامان طبق معمول همیشه بیداره و میز صبحانه رو چیده +سلام صبح بخیر سلام عزیز دلم صبحت بخیر میری دانشگاه ؟؟؟سری تکون دادم و گفتم: بله دیگه یک هفتس که نرفتم و حسابی عقبم _ خوب کاری میکنی بیا بشین صبحانه بخور.. ادامه دارد... ───• · · · ⌞
⌝ · · · •───
سر میز نشستم که مامان یه لیوان شیر جلوم گذاشت +دیشب آیت و ماهک رفتن خونشون ؟؟
مامان سری تکون داد و گفت: آره تا دیر وقت وایسادن اما کارن خیلی بیتابی میکرد برای همین رفتن خونشون گفتن اینجوری راحتترن...
سری تکون دادم و گفتم :آشوب چی؟؟مامان با ناراحتی گفت: از دیشب اینجاست..
ابروی بالا انداختم و گفتم: مگه بهزاد نیومده دنبالش ؟؟نه مثل اینکه این دفعه بدجوری
ناراحت شده
+خب حقم داره
آره ولی باید بفهمه که آشوب هم حاملست و وضعیت روحیش اصلاً خوب نیست اینکه از دیروز رفته و یه زنگی بهش نزده کاره درستی نکرده ...
آیت هم ازش ناراحت شده بود +اشکالی نداره غصه نخور بالاخره این بحثها بین همه زن و شوهرا هست مامان سری تکون داد و گفت :
بشین بخور میخوای برات نیمرو درست کنم ؟؟+نه دستت درد نکنه همین پنیر خوبه..
صبحانمو که خوردم از خونه زدم بیرون یه تاکسی گرفتم و رفتم سمت دانشگاه....
ادامه دارد...───• · · · ⌞
۲.۷K
۱۴:۳۲