👑 زن و زندگــے 👑
گیج نگاهش کردم و گفتم: دیروز چه موقع؟؟؟ شادی با تعجب گفت: همون وقتی که کیان صدات زد و کارت داشت من رفتم تو کافه قرار بود بیای که بهم زنگ زدی و گفتی کار یهویی پیش اومده و برادرت اومده دنبالت... یهو یاد دروغی افتادم که دیروز بهش گفتم لبمو گاز گرفتم و گفتم: آها یادم اومد آره دیروز آیت اومده بود دنبالم... شادی با کنجکاوی گفت: اینو که میدونم برای چی اتفاقی افتاده بود؟؟؟ سری تکون دادم و گفتم: چیزی نبود مادر و پدر هوتن اومده بودن خونمون برای حرف زدن برای همین آیت زود اومد دنبالم شادی نگاهی بهم کرد و گفت؛ خوب چی گفتن؟؟ شونهای بالا انداختم و همینجور که میرفتم سمت کلاس به شادی گفتم: هیچی یه مشت چرت و پرت که اهمیتی برام نداره بریم سر کلاس ..نازی کجاست؟؟؟ شادی نگاهی به ساعتش کرد و گفت: امروز میاد دانشگاه منتها نمیدونم چرا دیر کرده... + حتماً کلاس اول رو نمیخواد بیاد شادی سری تکون داد و گفت: شاید .... ادامه دارد...
وارد کلاس شدیم.. نیلوفر همراه مهتاب یه گوشه کلاس نشسته بود شادی کنارم نشست و زیر گوشم گفت:
چقدر پرویه این دختره.. من جاش بودم دیروز از خجالت میمردم و دیگه دانشگاه نمیاومدم..
نیشخندی زدم که با صدای نیلوفر برگشتم سمتش جلوی میزم طلبکار وایساده بود شادی ابرویی بالا انداخت و گفت: جانم چیزی شده؟؟؟
نیلوفر با عصبانیت یهو توپید به شادی و گفت :با تو کار ندارم خودتو انداختی وسط...
+چیزی شده نیلوفر ؟؟چرا با آدم دعوا داری نیلوفر نگاه پر از نفرتی بهم کرد و گفت: میدونم همه این ماجراها زیر سر تویه..
شونهای بالا انداختم و گفتم: کدوم ماجرا ؟؟_همین که دیروز کیان منو توی کلاس اونجوری دعوا کرد
شادی با خنده گفت: آها منظورت دروغی بود که کیان رو کرد نیلوفر خواست حرفی بزنه که گفتم :این ماجرا به من هیچ ربطی نداره...
نیلوفر نیشخندی زد و گفت: فکر کردی نمیفهمم داری دور و بر کیان موس موس میکنی تا بهت توجه کنه ؟؟؟
ادامه دارد...
J
۲.۱K
۱۹:۰۱